آیینه ی نبی
دلتنگ روزهای مبادا نمی شوی
چشم انتظار دیدن فردا نمی شوی
هر زخم روی جسم تو یک بال گشته است
یعنی اسیر جذبه ی دنیا نمی شوی
پاهات قطعه قطعه شده، بی دلیل نیست
حالا که پیش پای پدر پا نمی شوی
از هرطرف شکسته ای آیینه ی نبی!
دیگر حریف سنگ و ترک ها نمی شوی
بالا سرت همینکه رسیدم قدم خمید
آیا عصای پیری بابا نمی شوی؟
هی سعی می کنم بدنت را بغل کنم
ای تکه تکه! در بغلم جا نمی شوی
تصویر کن اگر پسرت پیش روی تو...
اما نه، فکر هم نه، که دیوانه می شوی
* * * *
من را که خرد کرد، خدایا خوت بگو
گریان داغ این قد و بالا نمی شوی؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۰ ساعت 9:0 PM توسط مدیر وبلاگ
|