تقدیم به بانو رباب سلام الله علیها

بعد از تو قلب من به جز از پیچ و تاب نیست

زردی که رنگ چهره ی چون ماهتاب نیست!

مادر فدات وه که شیرین زبان شدی

شیرین تر از عسل که به جز یک سراب نیست

از برق روشنی گلوی سپید تو

فهمیده ام سوال پدر بی جواب نیست

خود را مزن به آب و به آتش عزیز من

رحمی برای جان پر از التهاب نیست

از سوز تشنگی به دو چشمت نرفت خواب

شاید که قلب هیچ زنی چون  رباب نیست

هی لای لای و خواهش آرام بودنت

پاسخ برای کودک تشنه که خواب نیست!

گفته عمو که آب به لب هات می رسد

دشمن که در حد پسر بوتراب نیست!

**     **         **

دارد پدر به درب حرم می رسد ولی

یعنی چه شد که در نگهش غیر آب نیست؟!...

"دارد بساط زندگی ام جمع می شود"

وقتی که غیر اشک به رخ آقتاب نیست....

مولای من! حسین من! آقا درنگ کن

لختی بگریمش که جز اشکم گلاب نیست...


زائر 27/ 6/ 1391

امام صادق (ع) فرمودند:

هنگامی که گرفتاری بنی اسرائیل طولانی شد، 40 صباح دعا کردند و به گریه و ضجه  پرداختند. خداوند حضرت موسی و هارون را 170 سال زودتر از زمانی که مقدر بود برای نجات آنها فرستاد. اگر شما نیز چنین کنید، خداوند فرج ما را برای شما می‌رساند و گرنه زمان غیبت تا نهایت آن طول خواهد کشید.


این حدیث رو که خوندم حسرت عجیبی به دلم افتاد

واقعا هنوز گرفتاری ماطولانی نشده؟

یعنی ما شیعه ها اونقدر غیرت نداریم که یه کاری بکنیم،

یعنی واقعا  بعد ازاین همه بی حرمتی هایی که به دین و ائمه و پیامبر ما شده بازم نمیتونیم به حال خودمون زار بزنیم؟

.

.

.

آخر حدیث بدجوری دلم رو لرزوند: وگرنه زمان غیبت تا نهایت آن طول خواهد کشید.


(تفسیر عیاشی، ج 2، ص 143)

برای ماء معینم-72

حذف شد

محرم حضرت صادق علیه السلام( پست ثابت)

قالب رو عوض کردیم

ما عزاداریم

عزادار محرم رئیس مکتب تشیع


حرف دلم

مرا در کمندت بیفکن که دیگر
گرفتار عشقت رهایی ندارد...

آقاجون
خدا نیاره روزی رو که بخوام رها بشم جدا بشم از ریسمان ولایت شما
از حبل الله متین
خدانکنه بخوام محبتتونو با چیزی عوض کنم
خدانکنه انقدر پست بشم
بهشتم شمایید...

بابی انت و امی



پ.ن

عکس یکی از ارزشمندترین دارایی های من

بسیار بسیار زیبا

شب نشین تو امید سحرش بیشتر است
فطرس از هرچه ملک بال و پرش بیشتر است

می گذارد همه را پای پریشانی تو
هر کسی داغ دل شعله ورش بیشتر است

خطرآلوده ترین تجربه عشق است، اما
عشق در کار نباشد خطرش بیشتر است

گریه و خنده به هم ریخته در چهره من
مشکل عاشقی از این نظرش بیشتر است

آنقدر غرق توام از همه جا بی خبرم
لذت بی خبری از ضررش بیشتر است

اوج هم لحظه ی زیبای صدا کردن توست
نخل بالای سرش،برگ و برش بیشتر است

سال ها در دل من یاد حرم خواهد ماند
یادگاری به روی سنگ اثرش بیشتر است
محمد صمیمی

.یک داستان عاشقانه مقدس ;مدیر محترم شبکه سه لطفابخواند

از فكر و خیال كه فارغ شد، زود از جا برخاست. ترسید كه وقت نماز دیر شده باشد. لب جوی نشست تا آبی به سر و صورت خسته خود بزند كه سیب سرخ و درشتی از دورترها نظرش را جلب كرد: ...عجب سیبی! ...چقدر هم درشت! ...چقدر قشنگ و زیبا!

سیب را كه گرفت، با شگفتی و خوشحالی نگاهش كرد. اول دلش نیامد بخورد. اما مدت‌ها بود كه سیب نخورده بود. یك لحظه هوس شدیدی نمود و در یك آن، شروع به خوردن كرد. سیب كه تمام شد، ناگهان فكر عجیبی در ذهنش لانه كرد و شروع به ملامت خود نمود:
«ای وای! این چه كاری بود كردی محمد؟! این بود نتیجه چندین سال طلبگی‌ات؟! ای دل غافل!... خدایا ببخش!... خدا می‌بخشد، ولی صاحب سیب چطور؟ امان از حق‌الناس!»

بی‌درنگ وضویی ساخت و روی نیاز به سوی كردگار بی‌نیاز آورد. پس از عروجی ربّانی در سجده‌ای روحانی با تمام وجود از پروردگار هستی مدد طلبید و بلافاصله داسش را برداشت و در امتداد جوی آب به سمت بالادشت به راه افتاد. ظهر كه شده بود، همه به ده برگشته بودند و سكوت وهم‌انگیزی همه دشت را در برگرفته بود. گاه این سكوت وهم‌انگیز را صدای ملایم شرشر آب جوی می‌شكست.

چند فرسنگی كه راه رفت، به باغی رسید. درختان بزرگ و كهن بید، اطراف باغ را گرفته بودند. كمی آن طرف‌تر، درختان بلند و پر برگ تبریزی قد برافراشته بودند و در میان آنها درختان سیب با انبوهی از سیب‌های سبز و سرخ و زرد خودنمایی می‌كردند. صدای جیك‌جیك گنجشكان و نغمه دیگر پرندگان، صفای دیگری به باغ داده بود. باغ از عطر یونجه و بوی دل‌انگیز گل‌ها و علف‌های وحشی سرشار بود. این همه، محمد را در خود فرو برد، اما پس از لختی‌ درنگ به خود آمد و فریاد زد: كسی این‌جا نیست؟... صاحب باغ كجاست؟

كمی دورتر، در زیر درختان تبریزی، كلبه ساده و زیبایی دیده می‌شد. محمد چندین بار دیگر كه صدا زد، پیرمردی از داخل كلبه بیرون آمد و جواب داد: «بفرمایید برادر! تعارف نكنید! بفرمایید سیب میل كنید!»

و آن‌گاه خوش‌آمدگویان به طرف محمد آمد. محمد در حالی كه از خجالت و شرم سر به زیر انداخته بود، سلام كرد و گفت:

ـ این باغ مال شماست پدر جان؟!

ـ این حرف‌ها چیه؟ بفرمایید میل كنید... مال بندگان خداست... مال خودتان!

ـ ممنون پدر!... عرضی داشتم.

پیرمرد در حالی كه لبخند می‌زد، با تعجب گفت:

ـ امر بفرمایید برادر! من در خدمتم.

ـ اگرچه شما بزرگوارتر و مهربان‌تر از این حرف‌ها هستید، اما برای اطمینان‌خاطر خدمتتان عرض می‌كنم، این بنده گناهكار خدا اهل ده پایین هستم. می‌شناسید، «نیار»؟

ـ بله، بله...

ـ كنار جوی نشسته بودم كه سیبی آمد. گرفتم و خوردم. ولی متوجه شدم كه بی‌اجازه، آن سیب را خورده‌ام. به احتمال قوی آن سیب از درختان شما بوده است، می‌خواستم آن سیب را بر ما حلال كنید پدر جان!

پیرمرد تعجب‌كنان خندید و آخر سر گفت:

ـ كه این طور... سیبی افتاده تو آب و آمده و شما آن را خورده‌اید؟!

و یك لحظه قیافه‌اش را تغییر داد و با درشتی گفت:

ـ نه،... امكان ندارد... اگر می‌آمدی همه این باغ را با خاك یكسان می‌كردی، چیزی نمی‌گفتم... اما من هم مثل خودت به این‌جور چیزها خیلی حساسم!... كسی بدون اجازه مال مرا بخورد، تا قیام قیامت حلالش نمی‌كنم... عرضم را توانستم خدمتتان برسانم حضرت آقا؟!... بفرمایید!!

چهره محمد به زردی گرایید و چنان ترس و لرزی وجودش را فراگرفت كه انگار بیدی در تهاجم باد به رعشه افتاده است. به التماس افتاد و هرچه درهم و دیناری در جیب داشت، بیرون آورد و با گریه و زاری گفت:

ـ تو را به خدا پدر جان، این دینارها را بگیر و مرا حلال كن! تو را به خدا من تحمل عذاب خدا را ندارم!... مرا حلال كن پدر جان!

و بعد گریه‌اش امان نداد. مدتی كه گریست، پیرمرد دستش را گرفت، آرامَش كرد و گفت:

ـ حالا كه این‌قدر از عذاب الهی می‌ترسی، به یك شرط تو را می‌بخشم!

ـ چه شرطی پدر جان؟ به خدا هر شرطی باشد، قبول می‌كنم.

ـ شرط من خیلی سخت است. درست گوش‌هایت را باز كن و بشنو و با دقت فكر كن ببین این شرط سخت‌تر است یا عذاب خدا...
ازدواج با دختری کر و کور و شل!

ـ مسلّم عذاب خدا سخت‌تر است، شرط تو را به هر سختی هم كه باشد، قبول می‌كنم.

ـ ...و اما شرط من: دختری دارم كور و شل و كر، باید او را به همسری قبول كنی!!

به راستی كه شرط سختی بود. محمد مدتی در فكر فرو رفت و یادش افتاد كه چقدر آرزوی ازدواج كرده بود و به چه دختران زیبارویی اندیشیده بود. ...و اینك تمام آرزوهایش بر باد رفته بود. آهی سوزان از نهادش برخاست و گفت:

ـ قبول می‌كنم.

ـ البته خیالت هم راحت باشد كه همراه دخترم ثروت خوبی هم برایت می‌دهم... ولی چه كار كنم دخترم سال‌های سال از وقت ازدواجش گذشته و كسی نیست بیاید سراغش... بیچاره پیر شده... چه كارش كنم جوان؟!... حالا باید تا آخر عمرم برای خدا سجده شكر كنم كه مثل تویی را برای دخترم رساند. و بعد قهقهه‌ای كرد و به طرف كلبه به راه افتاد.

نگاه تأسف‌بار محمد برای لحظات مدیدی دنبال پیرمرد خشكید. چاره‌ای نداشت.

مراسم عقد و عروسی فاصله چندانی با هم نداشتند. خطبه عقد همان روزهای اول خوانده شده بود و تا شب عروسی برسد، محمد بارها از خدا طلب مرگ كرده بود. اما مرگ و میری در كار نبود... باید می‌ماند و مزه مال مردم‌خوری را می‌چشید!

عروس را كه آوردند، دل او مثل سیر و سركه می‌جوشید. اضطراب تلخی به دلش چنگ می‌انداخت و نفس را در سینه‌اش حبس و فكرش را در دریایی پرتلاطم غرق می‌ساخت:

ـ خدایا چه كاری بود من كردم؟ این چه بلایی بود به سرم آمد؟! ای كاش به سوی این باغ نیامده بودم! بهتر نبود می‌گریختم! ...نه، نه! باید بمانم!

در این فكرها بود كه ناگاه محمد را صدا زدند:

ـ عروس خانم منتظر شماست!

پاهایش به لرزه افتاد. عرق سرد و سنگینی همه بدنش را پوشانده بود. تا به اتاق برسد، هزار بار مرد و زنده شد. چنان در اضطراب و اندوه بود كه متوجه همراهان عروس هم نشد.

در را كه باز كرد، صدای نازنین دختری را شنید كه به او سلام گفت. صدای دختر هیچ شباهتی به صدای لال‌ها و كورها و شل‌ها نداشت.

ـ نه، نه، تو كه لال بودی دختر؟!

دختر لبخندی زد و نقاب از چهره كنار زد:

ـ ببین! لال نیستم! كر هم نیستم! شل هم نیستم!

بلند شد و چند قدمی راه رفت، تا خیال محمد از همه چیز راحت باشد. محمد كه مدهوش و مسحور زیبایی دختر شده بود، بی‌مهابا فریاد كشید:

ـ تو زن من نیستی!... زن من كجاست؟!... زن من...

و فریاد زنان از خانه بیرون آمد. زنان و مردانی كه خسته و كوفته از كار روزانه در خانه‌های اطراف خود را به بستر آرامش انداخته بودند، با صدای محمد جملگی از جا جستند و خانه تازه‌داماد را در میان گرفتند.


ـ این زن من نیست... زن من كجاست؟! چرا مرا دست انداخته‌اید؟!

چند مرد تنومند، بازوان پرقدرت محمد را گرفتند و او را ساكت كردند. پدرزن محمد كه میهمان خانه هم‌جوار بود، جمع را شكافت و جلو آمد. لبخندزنان صورت محمد را بوسید و طوری كه همه بشنوند، بلند گفت:

ـ بله آقا محمد! عاقبت پارسایی و پرهیزكاری همین است... آن دختر زیبارو زن توست.هیچ شكی هم نكن! اگر گفتم كور است، مرادم آن بود كه هرگز به نامحرم نگاه نكرده است و اگر گفتم شل است، یعنی با دست و پایش گناه نكرده است و اگر گفتم كر است، چون غیبت كسی را نشنیده است...

ـ چه می‌گویی پدر جان؟!... خوابم یا بیدار؟!...

ـ آری محمد، دختر من در نهایت عفت بود و من او را لایق چون تو مردی دیدم... .

هلهله و شادی به ناگاه از همه برخاست و در سكوت شب تا دورترها رفت. محمد در حالی كه عرق شرم را از پیشانی‌اش پاك می‌كرد، دوباره روانه حجره زفاف شد و از این‌كه صاحب چنین زن و صاحب چنین فامیلی شده است، بی‌نهایت شكر و سپاس فرستاد.

...و اینك صدای پای كودكی از آن خانه شنیده می‌شد؛ صدای پای بهار. آری، از چنان مادر و چنین پدری، پسری چون احمد مقدس اردبیلی به ارمغان می‌آید كه از مفاخر بزرگ شیعه و عرفای به نامی هستند که توصیفش محتاج كتاب دیگری است. ۳

پی نوشت ها:

۱. پدر مرحوم مقدس اردبیلی.

۲. «نیار» نام روستایی در سه كیلومتری اردبیل است كه اكنون به اردبیل متصل شده است. این روستا ولادتگاه مقدس اردبیلی بوده است.

۳. منبع: کتاب آینه اخلاص (داستان‌هایی از زندگی مقدس اردبیلی)، ص18


برگرفته از سایت خاطرات یک حاج آقا

خودسازی

امیرالمومنین علیه السلام فرمودند:

 

طُوبَی لِمَنْ شَغَلَهُ عَیْبُهُ عَنْ عُیُوبِ النَّاسِ.


خوشا به حال کسی که [توجه به] عیوب خودش او را از [پرداختن به] عیوب مردم باز داشته است.

 
نهج البلاغه، خطبۀ 176

ائمه ما  اینجورین، قبل از اینکه ازشون درخواست کنی،مشکلتو حل می کنن...

«قیلَ لَهُ(امام حسن مجتبی علیه السلام):

 مَا الْكَرَمُ؟

قالَ: أَلاِْبْتِداءُ بِالْعَطِیةِ قَبْلَ الْمَسْأَلَةِ

از امام حسن مجتبی علیه السلام پرسیدند:

كرم چیست؟

فرمود:  بخشش نمودن پیش از درخواست نمودن 


بانوی بی نشان- شب سوم

                                  بسمه تعالی و بذکر ولیه الحجة عج
 

پیامبراکرم صلی الله و علیه و آله وسلم به مدینه که بازگشتند جبرئیل نازل شد گفت : و آت ذی القربی حقه
به صاحب خویشاوندی حقش را بده. فرمودند: جبرئیل صاحب خویشاوندی کیست؟
گفت: فاطمه! سلام الله علیها
فرمودند: چی را باید بدهم.
 گفت : فدک را باید بدهی به فاطمه سلام الله علیها، ملک فاطمه سلام الله باید باشد.
فرمودند: چرا؟.
این طور نیست که پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم یک دختر داشته باشند و یک زمین حاصل خیزی گیرشان آمده باشند و از روی میل گفته باشند حالا این ملک را بدهیم به همین یک دخترمان!! .نه اصلا این حرف ها نیست! حکم حق انجام شده است! و آت ذی القربی حقه! حقش را بده. چرا حق؟!
جواب آمد و جبرئیل عرض کرد که: یا رسول الله، خدیجه ی کبری تمام ثروتش را در راه من خدا ( اسلام) به شما داد.ما به خدیجه مدیونیم... فدک را در مقابل اموال خدیجه باید به خدیجه بدهید. چون خدیجه درمیان نیست به تنها وارث او، تک دانه دختر او باید بدهید. (مضمون حدیث)

ادامه دارد
انشاالله...

 


پ.ن

1.لینک دانلود تقدیم به تمامی محبین بانوی بی نشان و اولاد پاکشان ( از فایرفاکس یا اکسپلور دانلود بفرمایید)

۲.. هدیه به پیشگاه مادرسادات صوالاتی عنایت بفرمایید
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم اجمعین

بانوی بی نشان-شب دوم

                                         بسمه تعالی و بذکر ولیه الحجة


 او که بود که آمد و ما را از این گرداب جهل درآورد و گفت قل هو الله احد الله الصمد لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد
خورشیدی بود و عالمی را نور باران کرد.ایشان پیغمبر صلی الله علیه  وآله وسلم است و قرآن آورده اند و آن وقت متن قرآن این است که من بر این رسالت اجری از شما نمی خواهم. ان اجری الا علی الله
اجر قابل پرداخت نیست. اجرمن بر خداست اما اگر خواستید اجری دهید قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القرباء
این آیه بس است برای همه. اجر یک همچین رسالتی مودت به قربا است. اقرب خلق به ایشان فاطمه ی زهرا سلام الله علیهاست. به اتفاق شیعه و سنی اقرب الناس الی الفاطمه. از او دیگر کسی به من نزدیک تر نیست. این موقعیت صدیقه ی کبری است. عمل شما، آن هیئتی که بیرون می آید مصداق این آیه است:
قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی
روز سوم جماد الثانی روزی است که باید این مملکت اجر رسالت را بدهد
پیغمبری صلی الله علیه و آله وسلم که آمد و بشریت  را از این گرداب جهل نجات داد و به سعادت دنیا و آخرت رساند، بعد آیه نازل شد قل لا اسئلکم علیه اجرا المودة فی القربی
بگو من از شما اجری نمی خواهم الا مودت در قربی
بعد هم روی منبر رفتند و گفتند: ایها الناس اقرب الخلق الی فاطمه
این قرآن کتاب خداست. این هم سنت رسول خداست. آن هم متن قرآن: قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی




ادامه دارد
انشاالله

-------------------------------------------------------
پ.ن:

لینک دانلود تقدیم به محبین بانوی بی نشان و فرزندانشان علیهم السلام
++ اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم اجمعین

بانوی بی نشان-شب اول (به جای مقدمه)

                                     بسمه تعالی  وبذکر ولیه الحجة


افتخارم ز نام فاطمه است                 ذکر و وردم مدام فاطمه است
شیعه گی مذهب و طریقت ماست         به خدا این مرام فاطمه است
ایها الناس علی ولی شماست            تا ابد این پیام فاطمه است
به دو عالم خدیجه کبری                  فخر دارد که مام فاطمه است
جبرئیلی که میر لاهوت است             در مدینه غلام فاطمه است
کربلا چیست کعبه ی دل هاست          صحن بیت الحرام فاطمه است
حامدا غم مخور که بی تردید             صله ی تو سلام فاطمه است

سلام و صلوات خداوند بر روح فاطمه ی زهرا سلام الله علیها و مادر مکرمه و مجلله بزرگوار آن بانو. هم بر پدرش هم بر شوهرش هم بر فرزندان پاک و پاکیزه زاده اش
ادامه دارد...
انشاالله

اینم برای اینکه روحتون شاد شه

به به به این شعر



آیا حقیقت است که اصلاٌ شبیه نیست؟

رفتار ما به رسم مسلمانی شما

 

صدها هزار نوح و سلیمان نشسته اند

در انتظار منسب دربانی شما

 

عشاق شهر یکسره تعریف می کنند

از لحن و صوت مکی قرآنی شما

 

نشنیده یاد روضه ی گودال کرده ام

دل می برد تلاوت روحانی شما

 

این اشک روضه حال مرا خوب کرده است

ردخور نداشت نسخه ی درمانی شما                      

 

تقصير ماست غيبت طولاني شما

بغض گلو گرفته ي پنهاني شما

 

بر شوره زار معصيتم گريه مي كني

جانم فداي ديده ي باراني شما

 

پرونده ام براي شما دردسر شده

وضع بدم دليل پريشاني شما

 

اي واي من!كه قلب شما را شكسته ام

آقا چه شد تبسم رحماني شما؟

 

اي يوسف مدينه مرا هم حلال كن

«عفو و گذشت» سُنت كنعاني شما

 ...

..

..

 

«يا فارس الحجاز» برايم دعا كنيد

درمانده است شاعر ايراني شما

 وحید قاسمی

این‌ها با هم فرق نمی‌کنند!

یزید یا معاویه یا خلفای سه گانه یا ابوسفیان و یا خلفای عباسی این‌ها هیچ‌کدام باهم فرق ندارند و چه بسا در میان آن‌ها از یزید بدتر هم بوده باشد. 

بنابراین تنها یزید نبود که ریشه ی اسلام را هدف قرار داده بود.

مواظب باش چرت و پرت نگوئی!

نکند دیگران را منزه از خطا و فقط یزید را فلان فلان شده نشان بدهی!

یزید در حال نهایی کردن کاری بود که گذشتگان او سنگ بنایش را گذاشته بودند یا بهتر بگویم یزید داشت سقف خانه‌ای را می‌ساخت که ستون‌ها و دیوارهایش را نفرات قبل از او ساخته بودند و اگر این بنا به پایان می رسید خط و مرز خلافت غصبی از امامت واقعی دیگر مشخص نبود...



برگرفته از سایت فطرت

« فرقه‌ای نوظهور »

هشتاد و نه سال از آن واقعه اسف بار می‌گذرد؛ رویدادی که هنوز آثار تلخ آن بر کام مسلمانان باقی است ...

آن‌ها پس از اشغال مکه به سوی مدینه حمله کردند؛ ولی مدافعان شهر مدینه در برابرشان توان مقاومت نداشتند. شهر مدینه توسط آنان اشغال شد. سپس وارد قبرستان بقیع شدند و قبور عبدالله و ابراهیم، پدر و فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و همچنین زنان آن حضرت و قبور همه صحابه و تابعین را بدون استثنا تخریب کردند؛ اما کار را به همین جا ختم نکردند و ضریح فولادی ائمه بقیع را از روی قبر امام حسن مجتبی، امام زین العابدین، امام محمد باقر و امام جعفر صادق (علیهم السلام) برداشته و قبور آن بزرگواران را نیز ویران نمودند. هم چنین زادگاه امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) در مدینه، قبور شهدای بدر و نیز بیت الاحزانی را که امیر المؤمنین (علیه السلام) برای فاطمه زهرا (علیها السلام) ساخته بود نیز توسط آنان تخریب گردید.(1)

این افراد، همان کسانی هستند که بعدها با عنوان "وهابی ها" شناخته شدند.

تبلیغ رسمی مبانی فکری وهابیت که مبتنی بر اعتقاد به شرک و کفر سایر فِرَق اسلامی است، به وسیله ابن تیمیه در سال 698 ه.ق. در منطقه شام آغاز شد. اما این افکار، با مخالفت آشکار دانشمندان بزرگ اهل سنّت و شیعه رو به ‏رو شد.

اما بار دیگر افکار باطل ابن تیمیه، از سوی "محمّد بن عبد الوهّاب" در سرزمین "نجد" عربستان و با هماهنگی "محمّد بن سعود"، حاکم شهر "دِرعیه"، در سال 1157 ه.ق. از سر گرفته شد. سرانجام این دو که با یکدیگر هم پیمان گردیده بودند، پس از نبردهایی خونین، بر سواحل خلیج فارس و تمامی منطقه حجاز سلطه یافتند.

 محمّد بن عبد الوهّاب که او را مؤسس فرقه وهابیت می‌توان برشمرد، وی در دوران تحصیل، مطالبی به زبان می‌آورد که نشان‏ دهنده انحرافات فکری او بود؛ به ‏گونه‏‌ای که برخی از استادان او نسبت به آینده‏ اش، اظهار نگرانی می‌نمودند.

مهم ترین کاری که محمّد بن عبدالوهّاب انجام داد، این بود که عقاید ابن ‏تیمیه را به صورت یک فرقه و یا مذهب جدیدی درآورد که با تمام مذاهب چهارگانه اهل سنّت و مذهب شیعه تفاوت داشت.  

به عنوان نمونه، وهابیان به تبعیت از ابن تیمیه بر این باورند که خداوند در فراز آسمان‌ها بر تخت سلطنت خویش تکیه زده است.(2) ابن تیمیه حتی جسارت را به جایی رسانده است که در کتاب "العقیده الحمویه" برای خداوند متعال، دست و پا، ساق پا و صورت تصور کرده است. به طور آشکار این نظر بر خلاف آیات قرآن کریم همچون آیه 11 سوره شوری و آیه 4 سوره اخلاص می‌باشد که در این آیات، خداوند از هرگونه تشبیه به صفات مخلوقات منزه دانسته شده و قرآن کریم می‌فرماید: "هیچ چیز همانند او نیست."(3) و "برای او هیچگاه شریک و مانندی نبوده است."(4)  

"حصنی دمشقی"(5) می‌نویسد: "ابن تیمیه گفته است: هرکس به مرده و یا فرد دور از نظر، استغاثه کند .. ظالم، گمراه و مشرک است. از این سخن، بدن انسان می‌لرزد، این سخن، پیش از زندیق حران، ابن تیمیه، از دهان کسی در هیچ مکان و زمانی خارج نگردیده است. او مدعی شده است که رسالت پیامبر پس از رحلت ایشان از بین رفته است. این عقیده به یقین کفر و در واقع زندقه و نفاق است."(6)

بعد‌ها محمّد بن عبد الوهّاب با همین افکار، به گونه‌ای پیش رفت که مسلمانان را تنها به جرم توسّل به انبیا و اولیای الهی، مشرک و بت پرست قلمداد کرده و فتوا به تکفیر آنان داد و خونشان را حلال و کشتن آنان را جایز و اموال آنان را جزء غنایم جنگی به حساب آورد. بر این اساس، او تمامی زیارتگاه ‏های صحابه و اولیاء خدا را در اطراف زادگاهش ویران نمود. حتی پیروان او نیز به استناد همین فتوا، هزاران مسلمان بی گناه را به خاک و خون کشیدند و اموال آنان را غارت کردند.

"زینی دحلان"، مفتی مکه مکرمه، می‌نویسد: "تندروی‌های او تا حدی بود که برادرش شیخ سلیمان، سخنان او را سخت انکار می‏کرد و در هیچ‏ یک از بدعت‏هایش از وی پیروی نمی‏نمود؛ تا جایی که شیخ سلمان کتابی را نیز در رد افکار او نوشت.

روزی سلیمان از برادرش محمّد پرسید: اسلام چند رکن دارد؟ محمّد، جواب داد: پنج رکن.

سلیمان گفت: ولی تو می‌گویی هر کس وهّابی نباشد و از تو پیروی نکند، کافر است و این را رکن ششم اسلام قرار داده ‏ای! 

سرانجام اختلاف میان دو برادر به جایی کشید که سلیمان از ترس جانش به مدینه گریخت."(7)

به راستی آیا نباید برای مقابله با ترویج این افکار سطحی و باطل چاره‌ای اندیشید؟

  

«برگرفته از کتاب "وهابیت از منظر عقل و شرع تالیف: "آیت الله دکتر محمد حسینی قزوینی(همراه با اندکی اضافات و تلخیص)»


پایگاه اسلامی شیعی رشد

ادامه نوشته

روضه مجسم!

کار هایی که در بقیع ممنوع است

1 - از قبرستان بقیع به عنوان تبرک خاک بر ندارید

2 - از فرستادن صلوات بلند به هنگام زیارت خودداری کنید

3 - به شبکه های بقیع دخیل نبندید

4 - روی قبرها پارچه نیندازید و عریضه ننویسید

5 - دیوار و نرده بقیع را نبوسید

6 - از خواندن نماز زیارت جدا خودداری کنید

7 - دعا کردن , به شفاعت طلبیدن , ابراز ارادت کردن مطلقا ممنوع است

8 - اشک شما در بقیع به برای امامان بقیع مطلقا ممنوع است

در بقیع فقط باید مرد
نویسنده: پیمان قائینی

اللّهم العن اوّل ظالم ظلم حقّ محمّد و آل محمّد و آخر تابع له علی ذلک


هشتم شوال، هشتاد و نهمین سالروز هتک بی شرمانه ی وهابیت به حریم چهار امام مظلوم بقیع، بر قلب محزون حضرت ولیّ عصر (ارواحنا فداه) تسلیت باد.


توجه!!!!!!

سهم هریک از شما، ذکر یکی از فضایل امیرالمومنین علی علیه السلام!