نقطه ی امید

جمعه‌ها طبع من احساس تغزل دارد
ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد

بی‌تو چندی‌ست که در کار زمین حیرانم
مانده‌ام بی‌تو چرا باغچه‌مان گل دارد؟

شاید این باغچه ده قرن به استقبالت
فرش گسترده و در دست گلایل دارد

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده، زمین شوق تکامل دارد

جمکران نقطه‌ی امید جهان شد که در آن
هرچه دل، سمت خدا دست توسل دارد

هیچ سنگی نشود سنگ صبورت، تنها
تکیه بر کعبه بزن، کعبه تحمل دارد

سید حمیدرضا برقعی

دقت در انتخاب غذا

فَلیَنظُرِ الإنسَانُ إلَی طَعامِهِ

امروزه یکی از دغدغه های مردم داشتن ظاهر و اندامی متناسب و زیباست و این مسئله سبب شده تا مردم در مصرف موادغذایی و خوراکی دقت نظر بالایی داشته باشند.

جای بسی تعجب است که ما انسان ها در انتخاب غذای جسم خود تا این حد دقت نظر به خرج می دهیم اما در مورد غذای روح خود تا این حد بی تفاوتیم.

مگر پیامبر اکرم در حدیث ثقلین تنها قرآن و اهل بیت را به عنوان یگانه آبشخور هدایت ما معرفی نکرده اند؟!

حال به کلام خدا درمورد طعام دقت کنید: فَلیَنظُرِ الإنسَانُ إلَی طَعامِهِ

دور از انصاف است که ما این کلام خدا را فقط درمورد غذای جسمانی بدانیم،در کلام معصوم آمده است که منظور از طعام،علمی است که شخص کسب می کند وباید دقت کند که این علم از چه کسی به او می رسد.1

کلام آخر:انسان عاقل کسی است که قرآن وعترت را به عنوان یگانه آبشخور هدایت خود برگزیند ودر غیر این صورت در روز قیامت در مقابل پیامبر هیچ پاسخی نخواهد داشت که:یا رَبِّ إنَّ قَومِی اتَّخَذوُا هذَا القُرآنَ مَهجوُراً (فرقان 30)

1-بحارالانوار2:96،ح38

برگرفته از کتاب آیه به آیه تو را می جویم

ماء معین 

اى واپسین سپیده!

خورشید را گرفته، زمینْ گیر کرده یى
اى واپسین سپیده که تأخیر کرده یى

 
پژمرده اند بى تو تمام درخت ها
از زیستن، تبار مرا سیر کرده یى

 
ابریم، ابر آبى از یاد رفته را
چشم انتظار تنْدرشمشیر کرده یى

 
بنشین به چشم من، که به دریا کشیده رخت
این رودخانه یى که سرازیر کرده یى


من دست از تمام مذاهب کشیده ام
در شوق مصَحفى که تو تحریر کرده یى

 
تنها دلیل ماندن دل هاى عاشق است
تقدیر روشنى که تو تصویر کرده یى

قربان ولیئی

ر حکومتی دارای معیارهایی برای انتخاب مدیران است. پیش از این راجع به دیدگاه قرآن مجید در مورد شرایط امیران و حاکمان سخن گفتیم. (1) می توان به شکل خلاصه این شرایط را این گونه برشمرد: توانایی در انجام وظیفه و امین بودن؛ اما این که شخص چگونه لباس می پوشد یا چه غذایی می خورد، اولویت دین در انتخاب افراد به عنوان مدیر اجتماع نیست؛ بلکه از منظر دین، شایستگی های واقعی افراد اهمیت دارد، نه شکل و قیافه ی ظاهری شان.

اگر در حکومتی، ظاهرگرایی و تاکید بر خصوصیات ظاهری افراد پدیدار شد، باید منتظر رشد نفاق بود. در چنین حکومتی اشخاص، گرچه بی بهره از اوصاف اساسی برای تصدی مقام های مختلف باشند، ولی می توانند با تغییر ظاهرشان، خود را واجد شرایط نشان دهند.


در حکومت های دینی وضع حساس تر می شود؛ انگشتر و تسبیح در دست، نشان سجده بر پیشانی، لباس ساده و بعضا مندرس و کهنه در بر، ریش و … از مواردی هستند که به سهولت می توانند شخص را برای دردست گرفتن مقام و مسئولیت، واجد صلاحیت  نشان دهند، چه این که به شکلی نادرست، بر ظاهر تاکید گردیده و خصوصیات اصلی مورد نظر دین، فرونهاده شده است. در چنین اوضاعی، هم حکومت به دلیل تکیه بر ظاهر افراد، مقصر است و هم افرادی که بدون دارابودن شایستگی واقعی، دست به فریب کاری می زنند و مناصب حکومتی را اشغال می نمایند. تقصیر عمده اما، در نگرش حکومت است که باعث ترویج فرهنگ نفاق گردیده و بی هنران را بازیگر میدان کرده است.


داستان تاریخی که نقل می کنم، نمونه ای از اشکال ساختاری یک حکومت به نام دین است.


ربیع بن زیاد که یکی از کارگزاران عمر در بحرین بوده، می گوید: عمر طی نامه ای، همه کارگزاران دستگاه خلافت در بحرین را به مدینه احضار کرد تا به جای ما، افراد دیگری را به سوی آن منطقه گسیل دارد. وقتی به مدینه رسیدیم، نزد یرفأ که پرده دار عمر بود، رفتم تا برای حفظ پست ام، از او راهنمایی بخواهم. از او پرسیدم: عمر دوست دارد کارگزاران اش چه شکل و شمایلی داشته باشند؟ یرفأ به من فهماند که لباس های زبر و ظاهر ناآراسته، مدل مورد پسند عمر است.


بر اساس این راهنمایی، کفش های وصله خورده ای تهیه کردم، عمامه ی ژولیده و عبای پشمینه ای برتن نمودم و همراه سایر کارگزاران بحرین، به خانه ی عمر رفتیم و در مقابل اش صف کشیدیم. از میان همه حاضران، توجهعمربه من جلب شد و مرا نزد خویش خواند و نام، مسئولیت و میزان حقوق ام را سوال کرد و من پاسخ گفتم.


هنگام غذاخوردن شد وعمرطعام طلبید. من قبلا در این مورد ازیرفأراهنمایی گرفته بودم و خود را گرسنه نگه داشته بودم. در سفره چیزی جز نان خشک و تکه هایی از استخوان شتر که اندکی گوشت داشت، دیده نمی شد. هیچ یک از حاضرین نتوانست این غذا را بخورد، اما من که به خود گرسنگی داده بودم، در حالی که مراقب رفتارعمربودم، با میل و اشتها، غذا را خوردم.عمرنیز از میان همه به من می نگریست.


در پایان مجلس،عمرفرمان داد که به جای همه همراهان، افراد دیگری به ماموریت بحرین روانه شوند؛ اما من در پست خود ابقا شدم. (2)


شاید نیاز چندانی به توضیح نباشد؛ معیار انتخاب افراد، به روشنی در این داستان تاریخی هویداست. آیا از نحوه ی مدیریت این شخص، گزارشی خواسته شد؟ آیا برای تصمیم گیری درباره ی عزل یا ابقای یک مسئول، نباید نقاط قوت و ضعف او بررسی شود؟ آیا در گفتار یکی از نزدیک ترین افراد به خلیفه ی مسلمین – که برای راهنمایی یک انسان جاه طلب بود –  چیزی جز تکیه بر ظاهر افراد، دیده می شود؟ متوقف کردن اجتماع در مسایل سطحی، چه آینده ای را برای آن جامعه رقم می زند؟ هرگز نمی توان منکر حسن ساده زیستی، آن هم برای کسانی که صاحب قدرت تصرف اموال عمومی هستند، شد؛ ولی سوال این است که آیا تاکید بر همین یک مسئله، نشان از یک جانبه نگری ندارد؟ و به عنوان سخن آخر، حاکمی که مدیران حکومت اش را تنها بر اساس مدل شخصی خویش و نه معیارهای مورد تاکید شرع و عقلا برمی گزیند، تا چه حد صلاحیت ریاست دارد و ملت تحت حکومت چنین حاکمی، چه وظیفه ای برای حفظ هویت خود و حرکت به سوی توسعه، دارد؟


—————————————————————————————


پی نوشت ها:


1- برای اطلاع بیشتر در این باره، دو پست « خلیفه عادل و امیران منافق و فاجر » و « قدرت به که می دهی؟ زینهار! » را ملاحظه فرمائید.


2- شرح نهج البلاغه، ابن أبی الحدید، جلد1، صفحه176-177، ناشر: دار احیاء الکتب



وبلاگ بیائید بیشتر بدانیم(سید حیدر حسینی)

 

برگرفته از فطرت

وَ عادَتُكُمُ الاِحسانُ

 
ظلمات کوچه کارش را سفت و سخت گرفته بود. دریغ از یک ذره روشنایی. کورمال کورمال به دیوار دست کشید تا بلکه جایی پیدا کند و دست و پا را بگیراند و از دیوار بلند خانه‌ بالا برود.
هنوز مانده بود تا برسد بالای دیوار  و تاریکی داشت درمانده‌اش می‌کرد. پیشانی را مالید به دستش تا عرقش را پاک کند و زیر لب زمزمه کرد: « لعنت به این فرمان بی‌وقت خلیفه، آخر این واویلای تاریکی وقت مأموریت بود؟». به هر جان کندنی بود دست را رساند به لبه‌ی دیوار و تقلایی کرد و خودش را رساند آن بالا.
تنها روشنایی که از خانه پیدا بود مال یک شمع بود که نورش به حصیری می تابید و مردی داشت روی آن نماز می خواند. با خودش داشت فکر می کرد که کیسه‌های زر را کجای خانه می‌تواند پیدا کند. برای متوکل خبر آورده بودند که دینار فراوانی در خانه‌ی ابالحسن ثالث-امام هادی علیه السلام- جمع شده و انگار برای قیام خیالی در سر دارد. قرار بود سعید کیسه‌ها به عنوان نشان جرم پیدا کند
« اول بگذار پایت به زمین برسد، بعد خاکی به سرت خواهی ریخت». سعید این را با غیظ زیر لب گفت و دوباره دانه های عرق را از صورتش پاک کرد. ابرها غلیظ‌تر شده بودند و همان یک‌ذره روشنایی مهتاب را هم دیگر از زمین دریغ می کردند. نه می‌شد از آن بلندی به پایین پرید و نه دیوار در آن تاریکی دیده می‌شد تا دستاویزی پیدا شود.نه راه پیش بود نه راه پس.
***
مرد از روی حصیر بلند شد و کمی بعد همراه کسی دیگر با چراغی نزدیک دیوار شد و رو به همراهش کرد و به بالا اشاره کرد:« در روشنایی چراغ کمکش کنید تا پایین بیاید. مبادا آسیب ببیند». سعید را که از دیوار پایین آوردند مرد رو کرد به او و گفت:« خانه در اختیار تو است». سعید با دهان باز اطراف را نگاه می‌کرد و کمی بعد نگاهش خیره ماند آستین لباس کهنه و پشمینه‌ا‌ی که دست ابالحسن از آن بیرون آمده بود و کیسه‌ی زری دست‌نخورده را تا جلوی صورتش بالا آورده بود. نشان مادر خلیفه روی کیسه‌ بود. در شهر همه از ماجرای نذری که مادر خلیفه کرده بود خبر داشتند. سعید هم می‌دانست که کیسه زر، نذر مادر متوکل بوده است برای شفای خلیفه‌ی بیمار. خلیفه‌ای که به خون اباالحسن ثالث تشنه بود.آن شب تنها کیسه زری که در خانه امام هادی(ع) پیدا شد. همان نذری مادر خلیفه بود که دست‌نخورده به دارالاماره رفت.

تا همیشه آفتاب...

وقتی فهمیدم از طرف امام برای خرید سدر و کافور آمده اند،

اصرار کردم همراهشان بروم شاید امام من را هم بپذیرند.

دکان را بستم.راه افتادیم.رسیدیم لب دریا.

دیدم رفتند روی آب،انگار که روی خشکی راه بروند!

-نترس!خدا را قسم بده به حق حضرت حجت که حفظت کند،بسم الله بگو و بیا...

هرجور بود من هم راه افتادم.

وسط دریا باران گرفت.داشتم پیش خودم به صابون ها فکر می کردم:

...ای وای دیدی چه شد!؟...

...آن صابون هایی را که پختم و گذاشتم خشک شود،حالا زیر باران...ای کاش...

افتادم توی آب!اگر شنا بلد نبودم غرق شده بودم.

-از فکری که تو را از امامت غافل کرد توبه کن!

دوباره خدا را قسم بده...

توبه کردم.خدا را به حق حضرت قسم دادم و باز راه افتادم.

رسیدیم به خیمه مبارکش.رفتند برایم اجازه ورود بگیرند.

صدای امام را که از داخل خیمه شنیدم،لرزه افتاد به تنم:

برگردانیدش!این آدم،صابونی است...

نام من سرباز کوی عترت است

دوره ی آموزشی ام هیئت است

بادگانم چادری شد وصله دار

سر درش عکس علی با ذوالفقار

ارتش حیدر محل خدمتم

بهر جانبازی بی هر فرصتم

نقش سردوشی من یا فاطمه است

قمقمه ام بر زآب علقمه است

اسم رمز حمله ام یاس علی است

افسر مافوقم عباس علی ست

تمنای فراموش شده

هر روز بیش از 1 میلیارد مسلمان،10 بار در نماز خود این جمله را تکرار می کنند إهدنا الصِّراطَ المُستَقیم (ما را به راه راست هدایت کن)

اما چگونه این همه تشتّت میان مسلمانان راه یافته ؟

تا امروز بسیاری دم از وحدت زده اند،اما بیشتر این منادیان وحدت به بن بست خورده اند.

چرا؟

زیرا قرآن را از یاد برده اند و نماز را ضایع کرده اند.

نماز از صراط مستقیم می گوید که همه ی مسلمانان باید بر سر آن جمع شوند.

اما صراط مستقیم چیست؟

پیامبر و اهل بیت فرموده اند: وَ اللهِ نَحنَُ الصِّراطُ المُستَقیم*

آری یگانه راه وحدت مسلمانان چنگ زدن به دامان اهل بیت است

و شاید فراموش کرده اند که إهدنا الصِّراطَ المُستَقیم یک جمله ی خبری نیست. این آیه یک دعاست، یک تمناست...

و امروز این راه مستقیم همان حجت زمان حضرت مهدی است.

پس بیایید هر بار که به نماز می ایستیم از عمق جان تمنا کنیم:  إهدنا الصِّراطَ المُستَقیم و به یاد داشته باشیم که صراط مستقیم همان امام زمان و تنها راه رستگاری است

*تفسیر کنز الدقائق68:1:ذیل آیه 5 سوره حمد

برگرفته از کتاب آیه به آیه تو را می جویم

ماء معین

اوصاف پرهیزکاران2

...غَضُّوا أبصَارَهُم عَمَّا حَرَّمَ اللهُ عَلَیهِم،وَ وَقَفُوا أسمَاعَهُم عَلَی العِلمِ النَّافِعِ لَهُم.نُزِّلَت أنفُسَهُم مِنهُم فِی البَلَاءِ کَالَّتِی نٌُزِّلَت فِی الرَّخَاءِ...

...چشمان خود را بر آنچه خدا حرام کرده می پوشانند و گوش های خود را وقف دانش سودمند کرده اند،و در روزگار سختی و گشایش،حالشان یکسان است....

نهج البلاغه خطبه 193

از نامه های استاد علامه کرباسچیان به شاگردشان

نامه ی 1

....

دواؤک فیک و ما تشعر                       و داؤک منک و ما تنظر

(دیوان امام علی علیه السلام/ص175)

(دوای تو در وجود توست و نمی دانی و درد تو از خود توست و نمی بینی.)

اگر خداوند عالم لطف بفرماید و معنای این شعر مولا علیه السلام را درک کنیم، اولین قدم برای حل همه ی مشکلات است؛ زیرا اگربه دانسته های خودمان عمل کنیم- با هر قدمی که بر می داریم- پیش پای ما روشن می شود و می توانیم قدم بعدی را هم برداریم و اگر فهمیدیم و عمل نکردیم، مثل آن است که فانوسی در دست داشته باشیم و حرکت نکنیم؛ در این صورت امکان ندارد به مقصد برسیم." من عمل بما علم ورثه الله علم ما لم یعلم" ( هرکس به آن چه می داند عمل کند، خدای متعال او را به آن چه نمی داند هم آگاه می سازد.) (بحار الانوار/ج89/ص172)

در این راه، کلی گویی فایده ندارد؛ همان طور که اگر هزار سال به خود می گفتی: باید لیسانس داشته باشم، بدون سال ها زحمت و مطالعه فایده نداشت. در معنویات هم همینطور است.

دستوری را که از امروز باید شروع کنی تا بعد از یک ماه آثار معنویش را مشاهده نمایی، خواب اول شب است. فعلا قبول کن تا به نتیجه برسی. راهش این است که ظهر غذا را سبک بخوری تا پیش از غروب آفتاب گرسنه شوی و بعد از نماز عشا بخوابی و اگر به واسطه ی خلاف عادت خواب نبرد، به حالت استراحت در بستر با آرامش بمان تا خوابت ببرد.

مرحوم آقای دکتر کوثری می گفت:" الدراز نصف الخواب!" این جمله شوخی است؛ ولی حقیقتی را در بردارد. پس از مدتی از لذت سحرخیزی بهره مند خواهی شد.

مرا در این طلمات آن که رهنمایی کرد                  دعای نیمه شبی بود و گریه ی سحری

*    *     *

چنین شندیم که هرکه شب ها نظر ز فیض نبندد               

                                                            ملک ز کارش گره گشاید فلک به کینش کمر نبدد

بدون خواب اول شب، نمی توان سحرخیزی داشت......

 برگرفته از کتاب رسائل استاد/رهنمود های اخلاقی ۱

السلام علیک یا صاحب الزمان

 


.....وقتی وارد شده چشمم به جمال آقا افتاد، سلام کرده با شتاب به سویش رفته و خود را به دست و پای ایشان انداختم و صورت و دست و پای آن حضرت را بوسیدم. دیدم حضرت(ع) بر جایی نشسته‌اند، قدشان مانند چوبة درخت بان بود و پارچه‌ای بر روی لباس پوشیده که قسمتی از آن را روی دوش مبارک انداخته‌اند. اندامشان در لطافت مانند گل بابوبه و رنگ مبارکشان گندمگون و در سرخی همچون گل ارغوانی است، ولی در عین حال چندان سرخ نبود. قطراتی از عرق مثل شبنم بر آن نشسته بود، پاکیزه و پاک سرشت و نه بسیار بلندقد و نه چندان کوتاه بود. بلکه متوسط القامة، سر مبارکشان گرد، پیشانی گشاده، ابروانش بلند و کمانی، بینی کشیده و میان برآمده، صورت کم گوشت، و بر گونه راستشان خالی مانند پاره مشکی بر روی عنبر کوبیده شده بود. وقتی سلام کردم، جوابی از سلام خود بهتر شنیدم.
 فرمودند: ای اباالحسن، ما شب و روز منتظر ورودت بودیم، چرا این قدر دیر نزد ما آمدی؟
عرض کردم: آقای من! تاکنون کسی را نیافته بودم که دلیل و راهنمای من به سوی شما باشد.
فرمودند: آیا کسی را نیافتی که تو را دلالت کند؟!! بعد انگشت مبارک را به روی زمین کشیده، سپس فرمودند: نه لکن شماها اموالتان را فزونی بخشیدید، و بر بینوانان از مؤمنین سخت گرفته، آنان را سرگردان و بیچاره کردید، و رابطة خویشاوندی را در بین خود بریدید (صله رحم انجام ندادید) دیگر شما چه عذری دارید؟
گفتم: توبه، توبه، عذر می‌خواهم. ببخشید، نادیده بگیرید.
سپس فرمودند: ای پسر مهزیار، اگر نبود که بعضی از شما برای بعضی دیگر استغفار می‌کنید، تمام کسانی که بر روی زمین هستند، نابود می‌شدند به جز خواص شیعه؛ همان‌هایی که گفتارشان با رفتارشان یکی است.
...
 
پاداش بیست حج برای دیدن امام زمان...تشرف علی بن مهزیار اهوازی

حدیث

امام علی (ع) فرمودند:

 تمسک کنندگان به امر ما ، فردا در بارگاه قدس (فردوس برین) خواهند بود

 و منتظران امر ما ، مانند کسانی هستند که در راه خدا به خون خود غلطیده اند

الخصال - جلد 2 - صفحه 523

آبروی خاک

ما بی‌تو تا دنیاست، دنیایی نداریم
چون سنگ خاموشیم و غوغایی نداریم
ای سایه‌سار ظهر گرم بی‌ترّحم!
جز سایة دستان تو، جایی نداریم
تو آبروی خاکی و حیثیّت آب
دریا تویی، ما جز تو دریایی نداریم
وقتی عطش می‌بارد از ابر سترون
جز نام آبی تو، آوایی نداریم
شمشیرها را گو ببارند از سر بُغض
از عشق، ما جز این تمنایی نداریم!

سلمان هراتی

از ابن طاووس منقول است كه او شنيد در سحر در سرداب مقدس از صاحب الامر(ع) كه آن جناب مي فرمود:
«اللهم ان شيعتنا خلقت من شعاع انوارنا و بقيه طينتنا و قد فعلوا ذنوبا كثيره اتكالا علي حبنا و ولايتنا فان كانت ذنوبهم بينك و بينهم، فاصفح عنهم فقد رضينا و ما كان منها فيما بينهم، فاصلح بينهم و قاص بها عن خمسنا و ادخلهم الجنه و زحزحهم عن النار و لاتجمع بينهم و بين اعداينا في سخطك.»
(يعني: خدايا شيعيان ما را از شعاع نور ما و بقيه طينت ما خلق كرده اي، آنها گناهان زيادي به اتكاء بر محبت به ما و ولايت ما كرده اند، اگر گناهان آنها گناهي است كه در ارتباط با تو است از آنها بگذر كه ما را راضي كرده اي و آنچه از گناهان آنها در ارتباط با خودشان هست، خودت بين آنها را اصلاح كن و از خمسي كه حق ما است به آنها بده تا راضي شوند و آنها را از آتش جهنم نجات بده و آنها را با دشمنان ما در خشم و سخط خود جمع نفرما.»
(- انيس العابدين)

 
http://alkafeel.net

مختصری در معرفی علامه کرباسچیان

استاد علامه علی اصغر کرباسچیان در سال ۱۲۹۳ه.ش در تهران دیده به جهان گشود. بس از طی دوران تحصیلات ابتدائی در سنین جوانی در کسوت روحانیت در آمد و به خطابه و منبر روی آورد.منابری که مورد استقبال فراوان مردم قرار گرفت.

در این سال ها مربی بزرگ اخلاق مرحوم سید رضا دربندی زمینه ی کسب فیض از محضر استاد بلند مرتبه مرحوم شیخ آقا بزرگ ساوجی را برای او فراهم ساخت. هرچند استاد علامه علما و بزرگان زیادی را دیده بود درک محضر این دو زاهد فرزانه آتشی در جان او شعله ور ساخت و نقطه ی عطفی در زندگی آن مرحوم ایجاد کرد.

ایشان تحصیل علوم دینی را در دو مدرسه ی "صدر" و " مروی" تهران ادامه داد. آن مرحوم بدون توجه به دنیا و امور ظاهری تمام هم خود را در تحصیلات دینی مصروف ساخت. آن چنان که در مدت زمان کوتاهی همگان برجستگی استاد و دقت ایشان را در فراگیری علوم و معارف اذعان کردند.

در سال ۱۳۲۴ برای ادامه ی تحصیل علوم دینی به قم هجرت نمود و از محضر درس علمای بزرگی همچون مرحوم آیت الله العظمی بروجرودی و مرحوم علامه ی طباطبایی بهره جست. در سال ۱۳۲۲ تا۱۳۳۴ با تدوین توضیح المسائل خدمتی بزرگ را به مردم انجام داد.

قبل از آن امکان دسترسی به احکام شرعی جز از طریق مراجعه به علما و مسئله گویان یا رساله های عربی و فارسی- با عبارات فنی و بیچیده- میسر نبود.آن بزرگوار با تدوین دقیق توضیح المسائل فارسی در دست یابی به احکام شرعی کمک بزرگی به مردم متدین ارائه کرد. از آن زمان تا امروز تقلید میلیون ها نفر فارسی زبان از ده ها عالم و مرجع دینی مدیون او شد. اگرچه نخواست نامش بر روی جلد کتاب های توضیح المسائل درج گردد.

هیچ یک از امور او را از توجه به خداوند و اولیایش باز نمی داشت . ارادت او به خاندان عصمت بالاخص امیرالمومنین علیه السلام و حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها از عمق جان او استشمام می شد.

بالاخره در سال ۱۳۳۴ بدون اعتنا به مقامات و سوابق علمی برای تربیت نوجوانان عازم تهران شد و دبیرستان علوی را با هم فکری عالم با حقیقت و مردمی مرحوم حاج شیخ هادی مقدس و تنی چند تاسیس کرد. در همان ابتدای کار از همکاری شادروان استاد رضا روزبه رحمة الله علیه برای مدیریت دبیرستان بهره جست.

چند سال بعد از تاسیس دبیرستان علوی دبستان علوی. راهنمایی نیک برور و موسسه نیکان به دست با کفایت ایشان تاسیس شد.

از برکات تربیت استاد ده ها مدرسه و موسسه دیگر است که در سراسر ایران به همت ایشان تاسیس شد....

درسال ۱۳۷۸ خبری تاسف بار به شاگردان و دوست داردان علامه ی بزرگ رسید. موسس مکتب نوین تعلیم و تربیت به بیماری سرطان مبتلا شده است!

استاد اما همچنان بیگیر مسائل تعلیم و تربیت و مشغول رسیدگی مسائل معلمان و به دنبال حل مشکلات مردم است.

سرانجام در سال ۱۳۸۱ با تشدید بیماری آثار ضعف در وجود استاد نمایان می گردد و بالاخرده در ساعت ۱۱ شب ۵شنبه بس از طلوع هلال ماه جمادی الثانی ۱۴۲۴ برابر نهم مرداد ماه ۱۳۸۲ در منزل مسکونی خود به دیدار برودگار می شتابد.

هرچند آن مرد بزرگ کمالات خود را بنهان می ساخت و همواره از مدح شدن و بزرگ داشت خویش مانع می شد. زهد و بلند همتی و تواضع و بی تکلفی وی و ده ها ویژگی دیگر از اموری بود که در زندگی او فراوان به چشم می خورد. کلاس درس اخلاق او زندگی ساز و زندگی او کلاس درس اخلاق بود.

این ها تنها گوشه ای از صفات و کمالات استاد بود که بدان ها اشاره شد...

 

برگرفته از کتاب رسائل استاد/ نامه های استاد علامه کرباسچیان

عجل فرج خدایا!...

علی یادش نرفته تو چه شب هایی

نشستی روی مرکب با چه غم هایی

شبانه با تن رنجور و بیمارت

گرفتی بر علی بیعت ز انصارت

سحر می شد تو بودی و پرستارت

فدای خستگی  و چشم بیدارت...

 

 

چه   افتاد  این     گلستان    را    ؟

بسم الله الرحمن الرحیم

صّلی الّله علیک یا ولّی العصر ادرکنا

 

بیا ... بیا تا شمه ای از آنچه را دیده ام با تو بازگویم . بیا تا راز بلورهای از هم گسسته را با هم مرورکنیم ، تویی که در جستجوی حقیقیت ، راهی دراز پیموده ای . تویی که با درد، آشنایی و از روزنه نمناک نگاهم می توانی عمق لُجّه ملالم را بنگری. بشنو زبان حال مولایمان امیرالمومنین (علیه السّلام ) را در نجوای خاموش با محبوبه اش:

...چه شب بی ستاره ای است امشب ! رنگ آسمان هم مثل تو پریده . دوباره هوا تاریک شده و من از دم غروب، منتظر شمیم دل انگیز تو نشسته ام.

شب که می شد عطرت حیاط را بر میداشت ؛ انگار این خانه بوستانی می شد غرق  شب بو . و من همه خستگی هایم را می سپردم به این بوستان.

اما حالا که بوی مرگ در زوایای این در و دیوار پیچیده ، همه ی آن بارها دوباره برگشته اند و بر شانه هایم سنگینی می کنند. از وقتی تو رفته ای،  قمری قهر کرده ، بلبل لب برچیده و گوشه ای نشسته، بنفشه ها پژمرده اند ، شمعدانی ها ژولیده اند ، بهار رنگ و بو ندارد...

ببین گلستان ما را چه افتاده است!...

... به خسوف چهره ات عادت کرده بودم اما حنجره ام یاری نمی کرد برای ادای کلمات. صدایم درنمی آمد تا بگویم چرا از من روگرفته ای . آنقدر معصومانه نگاهم می کردی که من همه دردهایم را می باختم؛ آن همه زخم نمک خورده داشتی اما همه تکاپویت این بود که لحظه های من شیرین بگذرد. من وتو در یک نیستان بزرگ شده بودیم ؛ می سوختیم اما دود نداشتیم . این بود که حال و روز هم را می دانستیم اگرچه لبخند حواله هم می کردیم . آه! کاش دستم بسته نبود؛ کاش این همه تو مظلوم نبودی . چرا این مدت همه کلماتت زیر سایبان سکوت خزیده بودند؟ چرا شکایتی نمی کردی؟ چرا فریادنمی زدی و همه ی ستون های هستی را نمی لرزاندی ؟ این صبر جمیل تو ، موی مرا سپید کرد ! ...

... رفته اند بقیه را خبر کنند ؛ همان چند نفر که خودت خواسته بودی امشب بیایند و باید تا باز می گردند ، با همه ی اشک هایی که تا حال، پشت لبخندهایم پنهانشان می کردم ، تو را غسل دهم ...

تو به خاطر من به اندازه همه نخلستان ها برابر تبرداران ایستادی؛ سینه ات به وسعت اقیانوسی بود آرام ! بیش از همه چاه هایی که آشنای غربت من می شوند ، از رازهای مظلومیتم خبر داشتی ، تو به اندازه همه ی کوچه های تنگ و تاریک ، چاووش شب گردیم را شنیدی. تو قدر همه ی آسمان ها برایم گریستی. برخیز و خودت مرا در این مصیبت، تسلی ده!سر بردار و داروی مادریت را شفای دردها کن!...

... دستم نمی رود به این تکفین کبود! چه کنم ؟ تو تمام قوّت خیبرم را در بازو شکسته ای . بند دلم را پاره کرده ای . قوّت ترنمت را از دهانم گرفته ای ! نمی توانم ؛ تابم تحلیل رفته ؛ فقط می توانم از پس پرده ی اشک ببینمت و صدای لرزانم را از قعر بغضهایم بیرون بکشم . هیچ وقت یاد ندارم تنها من سخن گفته باشم.همیشه تو هم حرف می زدی و با هر جمله ای شکوه ساعت های وحی را به خاطرم می آوردی و یادم می انداختی پیامبر صلّی الّله علیه و آله را که آخر تو روح او بودی میان دو پهلویش. اما حالا با این خموشیت تنها سالهای پس از اینم را پیشگویی می کنی ...

حیف که بنی آدم از چشمه ی معرفتت محروم شدند.وا اسفا که نفهمیدند قلب لیله ی قدر در سینه ی تو می تپد و سلام ملائک ، انعکاس ضربان آنست... ای فُلکِ کمانً قامت من، چه زود این عالم را با فلاکتش تنها گذاشتی ! چه بی مقدمه ، پهلو گرفتی کشتی نجات من! فکر مرا نکردی، اکنون من مانده ام با خاکستر در که در آتش باطنش ذرّه ذرّه آبم می کند ...

                 *                                   *                                 *

بند های این جامه سپیدت را می بندم ؛ خودت وقت آغوش گشودن به کودکانت بازشان کن!

در می زنند ... کوبه ی مرگ من به صدا در آمده است !...

 

لا خیر بعدک فی  الحیاة  و  انّما

                                                                                                                                    ابکی   مخافة   ا ن    تطول    حیاتی  

یاعلی!

وای!

گریه نکن علی جان! من گریه ام برای توست. تو چرا گریه می کنی؟ تو مظلوم ترین مظلوم عالمی...

گریه بر تو رواترست. من آن چه کردم برای دفاع از حق مغصوب تو بود. من که می دانستم رفتنی ام!...

پس گریه نکن و جگر مرا در این گاه رفتن نسوزان..

راستی علی جان! پسر عمو!

تو هم می بینی آن چه را که من می بینم؟

این جبرئیل است که به من سلام می کند و تهنیت می گوید!

این میکائیل است که سلام می کند و خیر مقدم می گوید!

این ها فرشتگان خدایند!

این اما علی جان به خدا عزرائیل است که به من سلام می کند..

و علیک السلام یا قابض الارواح..

بگیر جان مرا با مدارا

خدای من!

مولای من!

به سوی تو می آیم نه به سوی آتش...

سلام بابا! سلام به وعده های راستین تو..

سلام به لبخند شیرین تو..

سلام به چشم های روشن تو..

 

کشتی پهلو گرفته/ سید مهدی شجاعی

صدای آینه

 

<<سپرده ام به کنیزان و هر چه نوکرتان

 که آینه نگذارند در برابرتان>>

 

که گیسوی تو یکی در میان پر از یاس است

 چه آمده است در این کنج خانه بر سرتان

 

شکسته ای و همین که راه می افتی

صدای آینه می آید از سراسرتان

 

چه روی داده که حتی برای یک لحظه

عقب نمی رود از روی چهره معجرتان

 

نبینمت که به دیوار تکیه می آری

کنار چشمه چشم غریب همسرتان

 

کجاست شانه زدنها که کار هر شب بود؟!

به گیسوان همیشه نجیب دخترتان

 

خدا به خیر کند این نفس زدنها را

که سخت می رسد از سینه تا به حنجرتان

 

ببین چگونه غرور شکسته ی مردی

نشسته پای نفسهای رو به آخرتان

 

الا مسافر بی نام وبی نشان خدا

تو آن مزاری و ما کبوترتان

علی اکبر لطیفیان

دیر شد

ناله های من چه بی تاثیر شد                وعده ی من با حبیبم دیر شد

گوئیا یارم ز من رنجیده است                 آنچه من بد کرده ام او دیده است

شد دعایم حبس از فرط گناه                 شددلم چون نامه ی عمرم سیاه

تا زیادم رفت هنگام اجل                       در مزاج من گنه شد چون عسل

بهر من دیگر گنه آسان شده                 مومن راه تو بی ایمان شده

بس مظالم آمده بر دوش من                 کرده ام رخت مذلت را به تن

غافل از یاد رفیقان مانده ام                   ذکر دوری از خدا را خوانده ام

من دگر آن یار سابق نیستم                 راست می گویم که عاشق نیستم

عشق دیگر از دلم بیرون شده               عادت بیهوده ام افزون شده

لطف کن ای بر همه عالم امیر               دست این افتاده از پارابگیر

آنکه باشد درپی کارش تویی                این زمین خورده فقط یارش تویی

بهر دیدارت بده بر من مجال                  یک نگه را بردلم بنما حلال

                                                                                                  جواد حیدری

تابوت

جایی برای کوثر و زمزم درست کن

اسماء برای فاطمه مرهم درست کن

تابوت کوچکی که بمیرم درون آن

با چند تخته چوب برایم درست کن

تا داغ این شقایق زخمی نهان شود

تابوتی از لطافت شبنم درست کن

مثل شروع زندگی مرتضی و من

بی زرق و برق و ساده و محکم درست کن

از جنس هیزمی که در خانه سوخت نه

از چند چوب و تخته ی محرم درست کن

طوری که هیچ خون نچکد از کناره اش

مثل هلال لاله کمی خم درست کن

حضرت زهرا (س)

نای نفس کشیدن و رعنا شدن نداشت

سرو علی دگر کمر پا شدن نداشت

این بر همه طبیب ز خود دست شسته بود

کی گفته او توان مسیحا شدن نداشت

آب از سرش گذشته علی را خبر کنید

کوثر که میل راهی دریا شدن نداشت

پیچیده است اگر کمرش درد می کند

او هیچ گاه قصد معما شدن نداشت

امروز کار خانه ی خود را تمام کرد

گویا که قصد عازم فردا شدن نداشت

حتی حسین آب ز دستش گرفت و خورد

گویا خبر ز راهی گرما شدن نداشت

می شست رخت خویش ولی طول می کشید

چون دست لاغرش رمق وا شدن نداشت

اسماء کمی خلاصه بینداز بسترش

تصویر فاطمه که غم جا شدن نداشت

می خواست دختر پدر خویشتن شود

گویا که میل حضرت زهرا شدن نداشت

با قصد قربت از پسرانش برید دل

هرچند قصد غربت مولا شدن نداشت

                                                       غزلی از محمد سهرابی

بیت وحی

بعد از پیامبر (ص) دومی (لع) برای گرفتن بیعت به درب خانه ی وحی یعنی خانه ی حضرت فاطمه(س) آمده و در را کوبید و گفت:" همه را از خانه بیرون کن وگرنه خانه و هرکس که در آن باشد را می سوزانم " حضرت زهرا (س) فرمودند"آیا فرزندانم را می سوزانی؟"گفت "آری به خدا سوگندمگر آنکه بیرون آیند یا بیعت کنند" در همان حال که سیده ی نسا عالمیان در پشت در بودند دومی با خالدبن مغیره و قنفذو... همگی مانند لشگری که به جنگ می روند به سوی خانه ی فاطمه زهرا (س) حمله ور شدند ( خانه ای که هر روز پیامبر(ص) در هنگام عبور از کنار این خانه سلام بر اهل آن می کردند) این عده ی زیاد به همراه هیمه و هیزم درب خانه ی وحی را به آتش کشیدند خود دومی (لع) نقل می کند: با تازیانه دو دستش را زدم که به دردش آورد کینه هایی که از محمد در دل داشتم شعله ور شد در را کنار زدم داخل خانه شدم فاطمه به گونه ای با من روبرو شد که چشم هایم از نور او تاریک شد پس چنان سیلی  بر دو گونه اش از روی مقنعه زدم که گوشواره در گوش او شکست و روی زمین افتاد هر کسی به نوعی پاره ی قلب رسول خدا (ص) را می آزرد یکی با لگد زدن دیگری با غلاف شمشیر آن یکی با تازیانه...

عمر(لع) در نامه ای می نویسد که فاطمه (س) می گفت " ای پدر این چنین با حبیبه و دخترت رفتار می کنند آه ای فضه مرا بگیر به خدا قسم کشته شد فرزندی که در دل داشتم"

حال آمده ایم تا بگوییم آجرک الله یا صاحب الزمان  دوستان برای شادی دل حضرت در  این غم جانکاه دعای عظین الشان صنمی قریش فراموش نشود

                                       اللهم ارزقنی البرائه من اعدا آل محمد

صدای طوفان

گفت : در می زنند مهمان است
گفت: آیا صدای سلمان است؟
این صدا، نه صدای طوفان است
مزن این خانهء مسلمان است

مادرم رفت پشت در، اما

گفت:آرام ما خدا داریم
ما کجا کار با شما داریم
 و اگر روضه ای به پا داریم
پدرم رفته ما عزاداریم

پشت در سوخت بال و پر، اما

آسمان را به ریسمان بردند
آسمان را کشان کشان بردند
پیش چشمان دیگران بردند
مادرم داد زد بمان! بردند

بازوی مادرم سپر،اما
 
بین آن کوچه چند بار افتاد
اشک از چشم روزگار افتاد
پدرم در دلش شرار افتاد
تا نگاهش به ذوالفقار افتاد-

گفت: یک روز یک نفر اما...

سید حمیدرضا برقعی

حقا

حقا که حقی و به نظرها نیاز نیست

حق را به شاید و به اگرها نیاز نیست

 

تو کعبه ای ، طواف تو پس گردن من است

پروانه را به گرد حجرها نیاز نیست

 

بی بال هم اگر بشوم باز می پرم

جبریل را به همت پرها نیاز نیست

 

حرف و حدیث پشت سرت را محل نده

توحید زاده را به خبرها نیاز نیست

 

گیرم کسی به یاری ات امروز پا نشد

تا هست فاطمه به دگرها نیاز نیست

 

من باشم و نباشم، فرقی نمی کند

تا آفتاب هست، قمرها نیاز نیست

 

یا اینکه من فدای تو یا اینکه هیچکس

وقتی سرم که هست به سرها نیاز نیست

 

حرف سپر فروختنت را وسط مکش

دستم که هست حرف سپرها نیاز نیست

 

محسن که جای خود حسنینم فدای تو

وقتی تو بی کسی به پسرها نیاز نیست

 

طاقت بیار ، دست تو را باز می کنم

گیسو که هست آه جگرها نیاز نیست

 

دیوار هم برای اذیت شدن بس است

دیگر فشار دادن درها نیاز نیست

علی اکبر لطیفیان  روضه

اوصاف پرهیز کاران1

...فَالمُتَّقوُنَ فِیها هُم أهلُ الفَضَائِلِ،مَنطِقُهُمُ الصَّوَابُ،وَ مَلبَسُهُمُ الإقتِصَادُ،وَ مَشیُهُمُ التَّوَاضُعُ...

...اما پرهیز کاران،در دنیا دارای فضایل برترند،سخنانشان راست،پوشش آنها میانه روی،و راه رفتنشان با تواضع و فروتنی است...

نهج البلاغه خطبه 193

وحدت قربانگاه حقیقت نیست...

برخی افراد طرح وبیان مباحثی پیرامون وقایع تأسف بار پس از شهادت پیامبر و مصایب اندوه بار حضرت صدیقه طاهره را موجب تضعیف وحدت اسلامی می دانند و آن را عاملی در جهت تأمین اهداف استعمارگران و دشمنان اسلام بر می شمارند.

پاسخ به این مسأله را از زبان استاد شهید مطهری می شنویم:

"مفهوم اتحاد اسلامی که در صد سال اخیر میان علما و فضلای مؤمن و روشنفکر اسلامی مطرح است این نیست که فرقه های اسلامی به خاطر اتحاد اسلامی از اصول اعتقادی وغیر اعتقادی خود صرف نظر کنند و به اصطلاح مشترکات فِرَق را بگیرند...چه این کار نه منطقی است نه عملی!

چگونه ممکن است از پیرو یک مذهب تقاضا کرد که به خاطر مصلحت حفظ وحدت اسلام و مسلمین از فلان اصل اعتقادی و یا عملی خود صرف نظر کنند؟"

ایشان در ادامه می فرمایند:"به هر حال طرفداری از تز ((وحدت اسلامی)) ایجاب نمی کند که در گفتن حقایق کوتاهی بشود آنچه نباید صورت گیرد کارهایی است که احساسات و تعصبات و کینه های مخالف را بر می انگیزد...اما بحث علمی،سر وکارش با عقل ومنطق است نه عواطف واحساسات." ۱

۱.امامت و رهبری٬استاد شهید مطهری:ص۱۹-۱۴  انتشارات صدرا

ماء معین

مباهات

 

زهراست یادگاری نور خدای من

خورشید صبح و ظهر و غروب سرای من

بر می کشیم از این خانه تا خدا

من با دعای فاطمه او با دعای من

ما نور واحدیم نه فرقی نمی کند

من جای او بتابم و یا او بجای من

مست تجلیات خداوندی همیم

من با خدای اویم و او با خدای من

یک طور حرف می زند انگار بوده است

از ابتدای خلقت و در ابتدای من

کاری که کرد فاطمه کار امام بود

زهراست بس علی من و مرتضی من

دنیا تمام آنچه که داری برای تو

یک تار موی خاکی زهرا برای من

ما یک سبر برای جهازش فروختیم

چیزی نبود تا که بمیرد برای من

هرشب دلم به گفتن یک فاطمه خوش است

از من نگیر دلخوشیم را خدای من

 

علی اکبر لطیفیان

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ أَبِى نَجْرَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْمُسَاوِرِ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ إِيَّاكُمْ وَ التَّنْوِيهَ أَمَا وَ اللَّهِ لَيَغِيبَنَّ إِمَامُكُمْ سِنِيناً مِنْ دَهْرِكُمْ وَ لَتُمَحَّصُنَّ حَتَّى يُقَالَ مَاتَ قُتِلَ هَلَكَ بِأَيِّ وَادٍ سَلَكَ وَ لَتَدْمَعَنَّ عَلَيْهِ عُيُونُ الْمُؤْمِنِينَ وَ لَتُكْفَؤُنَّ كَمَا تُكْفَأُ السُّفُنُ فِى أَمْوَاجِ الْبَحْرِ فَلَا يَنْجُو إِلَّا مَنْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثَاقَهُ وَ كَتَبَ فِى قَلْبِهِ الْإِيمَانَ وَ أَيَّدَهُ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ لَتُرْفَعَنَّ اثْنَتَا عَشْرَةَ رَايَةً مُشْتَبِهَةً لَا يُدْرَى أَيٌّ مِنْ أَيٍّ قَالَ فَبَكَيْتُ ثُمَّ قُلْتُ فَكَيْفَ نَصْنَعُ قَالَ فَنَظَرَ إِلَى شَمْسٍ دَاخِلَةٍ فِى الصُّفَّةِ فَقَالَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ تَرَى هَذِهِ الشَّمْسَ قُلْتُ نَعَمْ فَقَالَ وَ اللَّهِ لَأَمْرُنَا أَبْيَنُ مِنْ هَذِهِ الشَّمْسِ
اصول كافى جلد 2 صفحه 133 روايت 3
 
مفضل بن عمر گويد: شنيدم امام صادق عليه السلام مى فرمود: بپرهيزيد از شهرت دادن و فاش كردن.همانا بخدا كه امام شما سالهاى سال از روزگار اين جهان غايب شود و هر آينه شما در فشار آزمايش قرار گيريد تا آنجا كه بگويند: امام مرد، كشته شد، به كدام دره افتاد ولى ديده اهل ايمان بر او اشك بارد، و شما مانند كشتيهاى گرفتار امواج دريا متزلزل و سرنگون شويد، و نجات و خلاصى نيست ، جز براى كسى كه خدا از او پيمان گرفته و ايمان را در دلش ثبت كرده و به وسيله روحى از جانب خود تقويتش ‍ نموده ، همانا دوازده پرچم مشتبه برافراشته گردد كه هيچ يك از ديگرى تشخيص داده نشود.
مفضل گويد: من گريستم و عرض كردم : پس ما چه كنيم ؟ حضرت به شعاعى از خورشيد كه در ايوان تابيده بود اشاره كرد و فرمود: اى ابا عبداللّه : اين آفتاب را مي بينى ؟ عرض كردم : آرى ، فرمود: به خدا امر ما از اين آفتاب روشنتر است