امشب روضه خون گفت وقتی کاروان اسرا رو از صحرا عبور می دادن
یه جایی نیزه دار که سر مبارک اباعبدالله رو به همراه داشت دید نیزه حرکت نمی کنه هرچه کرد نیزه جلو نمی رفت
رفتند خدمت وجود مقدس حضرت سجاد و سوال کردند چرا سر پدرتون جلو نمی ره
حضرت گفتند یکی از بچه های ما جا افتاده
تا بی بی زینب شنیدن خودشون رو از شتر انداختن پایین و دویدن به سمت عقب
دیدن یه دختر بچه ای افتاده روی زمین
رقیه است
و بانویی او رو تو بغل گرفته
پرسیدن از بانو شما کی هستید؟
فرمودن ... من مادرت هستم...
- روضه خون رو می شناسم بدون سند حرفی نمی زنه ایشون


