آدم همیشه خود به خودی بغض می کند/ یک غصه مثل کوه سر قلب آدم است....

اصلا فضا مناسب اشعار من نبود

بهتر ز هر بنی بشری محتشم سرود:

کشتی شکست خورده طوفان کربلا

در خاک و خون تپیده ی میدان کربلا

زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد

فریاد العطش به بیابان کربلا......


این روزها گاهی خیلی که دل گرفته و دل تنگ می شوم، دلم هوای دل سوختگی های خاص محرم می کند...

روضه محرم گوش می دهم و بر ارباب مظلموممان ماتم زده می شوم و...

گاهی این میانه غم خودم سراغم می آید و اشک های سوز این روزهایمان برگونه هایم جاری می شود..

بعد دوباره یاد روضه ها و جگر سوخته ارباب و اشک..

بعد دوباره یادی از عزیزم و این چند ماه آخرش...



به بیانی زود گذشت و به بیانی آنقدر تلخ و کش دار که گویی سال ها از آن روز  صبح - درست سه هفته پیش- که همگی شاد بودیم و کنار هم می گذرد...

و من در بهت این ماجرا هنوز در گوشه ای گاه می نشینم و اشک می ریزیم

دست به روی سنگ قبر کشیدم و چهره ی مهربانش را لمس کردم... چه لبخندی داری هنوز انگار در چشم هایم نگاه می کنی و محبت هایت را به پایم می ریزی..

یادت هست برایت تولد گرفتیم؟ یادت هست برایت غذا پختم؟ یادت هست می آمدیم و تو - وقتی حالت خوب بود- سلام بلند بالایی می کردی و به استقبالمان می آمدیم؟...

حالا چه زود رفته ای و ما هم به زودی به تو ملحق خواهیم شد

آرزوهای برآورده نشده ام هم صلاح نبوده و اصلا تو هنوز هم من را می بینی..

مثل گل بودی

مثل گل هستی

هرچند زیر این خاک سرد...



نیامده بودم از این حرف ها بزنم

اما... خودش آمد

با عرض معذرت از دوستان

یاعلی

خدا نکند

گاهی وقتها تو زندگی یه مشکلاتی  پیش میاد که...

 باور کردنی نیست  این مشکل حل شدنی باشه...

اصلا انگار  لا ینحله،

هنوزم باورم نمیشه ...

باورم نمیشه...

با یک نگاه...

مشکلم رو حل کرده باشید.

یک وقتایی  هست که واقعا نمیدونم چطوری تشکر کنم ،

چه برسه به اینکه بخوام لطفو جبران کنم...

اصلا جبران یک سری لطفها غیر ممکنه

مولای من

یا غریب الغربا

بی نهایت سپاسگذارم

.

ز آستان رضایم خدا جدا نکند...

                                     من و جدایی از این آستان خدا نکند...

لا یوم کیومک یا اباعبدالله....

دیشب قبل خواب دلم هوای محرم کرد

این ابیات بر لبم جاری شد:

( هیچ مصیبتی بالا تر از مصیبت اباعبدالله نیست بمیرم برای دلتون آقا.....)

از زبان بانو رباب سلام الله علیها:


برایت مادر خوبی نبودم     

ببخش نان آور خوبی نبودم

بمیرم دست و پایت ضعف می رفت

علی جان هاجر خوبی نبودم


+منیب:

یادمه اون شب کناره جسم بی جان عزیزم چی بهم گفتی..

گفتی امام رضا بهمون توصیه کردن اگر خواستین برای کسی گریه کنین برای جدم گریه کنین

برام روضه محرم گفتی و گفتی از حضرت زیبنب سلام الله علیها صبر بخواه

ممنونم..

...

مرا دردی است اندر دل       که گر گویم زبان سوزد

     وگر پنهان کنم ترسم           که مغز استخوان سوزد


اول: ممنونم منیب عزیز- همراهیت و دعات از هرچیزی بالاتره... تشکر بی نهایت از همه ی مهربونی هات....


دوم:

پدرم صبح گفت برید خونه مادربزرگ- برین اونجا تنهان

مادرم گفت خیلی کار دارم بعدا میریم

پدرم گفت نه الان برین من نمی تونم بیام چون باید کاری انجام بدم ولی شما که می تونین برین.. همین الان برین!

ما رفتیم!

به همین سادگی

بعد اون مثل همیشه توی اتاقش خوابیده بود- رفتم و پیشونیشو مثل همیشه بوسیدم.. فدای بدن نحیف و رنجورش

بهش سلام کردم- حالشو پرسیدم

جواب نداد

یک ماه و نیم بود که حتی نمی تونست حرف بزنه اما دهنش باز بود و نگاه می کرد

گاهی می فهمید گاهی هم.... نمی دونم

دائیم گفت ظهر بیاین خونه ما- طبقه پایین بریم نهار

به مادربزرگم کمک کردم بلیزشون رو تنشون کنن

رفتیم پایین

پا که گذاشتیم رو فرم نبود- انگار خواب بود

براش رختخواب اندااخته بودیم وسط هال تو جمع ما

بیدار شده بود صدای های ما رو میشنید

ما غذا خوردیم و براش غذا اوردیم 

دفعه اول بود که خونه تازه عروس و دامادش غذا می خورد

برخلاف همیشه با اشتها غذای قدر گنجیشک رو خورد

بعد فشار پایین بود

خییییلی پایین

بعد بردنش بالا به اورژانس زنگ بزنن تا آمپول بزنه فشار بیاد بالا

بعد منو گذاشتن پایین مراقب برادرم باشم

بعد مامان اومد پایین پرسیدم چی شده گفت غش کردن

بعد به زن دائیم یه چیزی گفت که چشماش گرد شد

بعد من داشتم سکته می کردم

می خواستم خودمو بزنم از اضطراب

بعد زن دائیم رفت بالا

بعد از بالا صدای جیغ و گریه می یومد

بعد...

دائیم اومد پایین با ضجه بهم نگاه کرد و گفت

بابام مرد...

بعد... من....

به همین راحتی رفتی

به همین راحتی تنها شدیم

به همین راحتی فردا صبح خاکت کردیم

به همین راحتی وجودم غرق یخ شده

به همین راحتی نمی فهمم روزها چطور می گذره



....

خدایا شکرت

راضی هستیم به رضات

انا لله و انا الیه الراجعون


دعامون کنید

دعای صبر و شکر

دلم گرفته برایت...

صفحه وبلاگ را که گشودم،

شعر آغاز شد: امید دل چرا در جیب غم بردی سر خود را...

ومن نا خود آگاه به یاد تو افتادم،

می دانم که شعر برای امام زمان  علیه السلام است و مصداق دادن آن به کس دیگر جایز نیست،

اما...

چه کنم که این روزها تمام فکر و ذهنم درگیر تو بوده است،

تمام مدت در دانشگاه ، خانه ، در مسیر و  حتی در خواب به تو فکر می کرده ام،

که چه می گذرد در دل تو

و من حتی با جملاتم نمی توانم اندوه و غم از دست دادن عزیزت را بیان کنم،

چه برسد به کلامم...

ای کاش اکنون کنارت بودم،

تا کمی دلداریت دهم،

رفیقم

بهتر از دوستم

فقط می خواستم عرض تسلیتی کرده باشم

و از درگاه خداوند متعال برایت صبر مسئلت دارم

حالا شعر به اینجا رسیده است،

بیا با هم بگرییم از برای غربت جدت...

پس بیا با هم بر مصیبت امام زمانمان که هر صبح و شام بر جدش حسین خون گریه می کند بگرییم،

زیرا که امام رضا علیه السلام فرمودند:یَا ابْنَ شَبِیبٍ! إِنْ کُنْتَ‏ بَاکِیاً لِشَیْ‏ءٍ فَابْکِ لِلْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ

 

ادامه نوشته

برای ماء معینم-74

ماء معینم!

این روزها مشغول بوده ام- یا بهتر بگویم روزهایم را مشغول روزمرگی هایم بوده ام!..

دست نوشتنم به نامه ای روی کاغذ نبود- دفترم گوشه کمد خاک می خورد و من در ذهنم حرف های با شما را مرور می کنم-

هربار می خواهم بروم و دفتر نازنینم را از کمد در بیاورم و انقدر برایتان بنویسم تا نگفته ای نمانده باشد.. اما هربار شاید سستی می کنم تا اینکه حسش می رود و گاهی هم که بازش می کنم تا بنویسم نمی دانم چرا تمام حرف هایم گم می شوند!!

این بار هم تا روحم هنوز در تب و تاب است آمده ام تا مختصر و مفید - به اقتضای مکان- برایتان اینجا بنویسم..

ماجرا از کجا شروع شد؟

نمی دانم- قصه نمی نمی گویم که از یکی بود و یکی نبود برایتان شروع کنم! شما هم که از همه ی بود و نبودها با خبرید...

امشب وقتی با او حرف می زدم، وقتی بازهم نتوانستم دلیل قانع کننده ام را برایش بگویم - که حرفایم را بهانه به حساب نیاورد- دلم به یاد شما افتاد... اینکه چقدر دوست دارم سوم شخصی هم اکنون باشد و برایم باز هم از محبت شما بگوید نسبت به فرزندان خطاکار بگوید برایم شاید اندکی قلب پرتلاطمم به آرامش رسید و کشتی روحم را آرام آرام به ساحل اسودگی کشاند..

چقدر ترسیدم وقتی خودم را لبه ی صخره ای دیدم که هر آن امکان افتادنم بود.. و من با چنگ و دندان - واقعا چنگ و واقعا دندان- و فقط و فقط و فقط به یاری شما خاندان اهل بیت علیهم السلام بازهم بدون هیچ لیاقتی از این پرتگاه فاصله گرفتم...

البته همه ی اینها مال چند ماه گذشته است.. ولی وقتی لبه ی چنین پرتگاهی باشی حتی یک روز هم برایت مثل چند سال می گذرد چه رسد به آن که تو مدت ها با لرز روی آن ایستاده باشی و حتی نگران نسیم های گذرا باشی...

اما شما چه مهربان- چه پدرانه دستم را سخت چسبیدید ...

و من چقدر دوستتان دارم با وجود همه تیرگی هایم

مسیح من، دمی هم بر این دل مرده ام نظری کنید...

می دانم اگر کسی واقعا اهل توکل باشد و کار را به خدای متعال و ولی او واگذار کند و تقوای الهی پیشه سازد به یقین خداوند به ضمانت شما معصومان و خلفایش، دعایش را مستجاب خواهید کرد...

اما همین توکل، همین تقوا توفیقات کمی نیستند! همین ها را هم شما باید بدهید...

وگرنه اگر به من باشد با همه ی ادعاهای فضل و ادب، لگام نفس را رها می کنم که تا هر جا بخواهد مرا هم به دنبالش بکشاند...

اما شما را قسم به مولایمان امیرالمومنین علی بن ابی طالب -که هیچ صراطی مستقیم نیست مگر راه او- دست من را از حبل متین خداوندی جدا نکنید و دعاهایم را به استجابت برسانید که من فقیری هستم که درخانه شما آمده ام

و حضرت امام حسن علیه السلام خود فرمودند: ما خاندانی هستیم که می بخشیم قبل از آنکه از ما درخواست شود چرا که نمی خواهیم شرم درخواست کننده را ببینیم...

و من با گردن کج و کاسه ی گدایی در دست در خانه ی شما آمده ام، سرور و مولا و محبوب من...

تقوا گدایی می کنم، توکل، ایمان و یقین قوی 

و رزق و روزی فراوان


خداوند در ظهورتان تعجیل نماید و قلب نازنینتان را به مژده ظهور شاد کند

عجل الله فرجک


التماس دعا

یاعلی

خلوت نامه

 

گاهی وقتها توی خلوت خودم ...

به این فکر می کنم،

که آیا واقعا...

وجدانا...

من لیاقت محبتی رو که به اهل بیت دارم، رو دارم؟

یا اینکه،

اصلا،

این محبت از کجا تو دل من خونه کرده؟

از کجا؟...

من کجا...این خاندان بزرگوار کجا...

فکر میکنم،

اگه این محبت رو نداشتم،یا یه مذهب دیگه ای داشتم،یا هرچیزی به جز این،

آیا اون موقع می فهمیدم که چه چیزی رو از دست دادم؟

خدایا نکنه یه روز من به این خاندان پشت کنم،

خدایا اگه چنین روزی هست قبلش مرگ من رو برسون...

 

پناه بی کسی ها 3

قدم قدم راهم ببرید

شاید به لطفتان پله پله صعود کنم...

رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم یا شهادت؟!!

 

حقایقی که کمتر به گوشتان خورده است!

 

با تشکر از جناب طاهر مدیر وبلاگ مشق نیزه

اصل فاطمیه...

شمشیرهای سقیفه ایان از نیام کشیده شد!

بچه های صدیقه ی کبری

به گوش!


مثل امشبی در سقیفه جمع شدند... زاغ از بهر زغن بیعت گرفت!! (عمر برای ابابکر لعنت الله علیها بیعت گرفت)

پیری ابوبکر را بهانه کردند و جوانی امیرالمومنین علی علیه السلام را! و قریشی بودنشان را پیش کشیدند که قریش خلافت غیر قریش را نمی پذیرد...

چه بازی کودکانه ای!!

اگر به نسب و خوشاوندی و نزدیکی باشد که همگی مسلمین می دانستند حتی خود این حرامیان معترف بودند که علی علیه السلام پسر عموی پیامبر است و کسی از جهت قرابت سزاوارتر به او نیست! که پیامبر نیز بارها و بارها و بارها فرموده بودند یا علی انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی

و نیز فرموده بودند که تو خلیفه و برادر و جانشین من هستی...

چه گستاخانه ردای خلافت را دزیدند و برتن و بزدل ترین انسان ها کردند!!

که بعدها پدر ابوبکر در نامه ای به پسرش نوشت که احمق اگر به سن باشد که من از تو بزرگترم پس به خلافت سزاوارتر!!


گوارایتان باد خلافتی که اولین بیعت کننده اش شیطان لعین بود در کسوت شیخی با پیشانی پینه بسته!

اف بر شما و دنیایی که شما را در خودش تاب آورد و دردانه رسول خدا، صدیقه ی طاهره ی مطهره را تاب نیاورد!

اف بر شما و دنیایتان باد!


اللهم عذبهم عذابا یستغیث من اهل النار


یارب الحجة

بحق الحجة

اشف صدر الحجة

بظهور الحجة

برای ماء معینم-73

ماء معینم!

مجاز را ول کرده 

که حقیقت را بچسبم

ای

روشن ترین

حقیقت

هستی

یا صاحب الزمان!

خسته ام از کویر تنهایی

از 

بی شما

بودن

کی بر قلب تاریک قصد طلوع دارید؟

گریه بر اباعبدالله الحسین علیه السلام

هرچیزی با خرج شدن کم و سرانجام تمام می شود

اما محبت - آنگونه که خدا فرمان داده است و می پسندد- جزء معدود چیزهایی است کع نه تنها کم نمی شود که بیشتر و بیشتر می گردد!

هرچه محبت خرج اولیای خدا کنی خدا بیشتر در دلت محبتشان را قرار می دهد

اشک و گریه بر اباعبدالله هم به نشانی بارز از محبت است

که با گذر این همه سال و این همه مقتل خوانی و اشک و ضجه، نه تنها کمتر نمی شود که داغتر شده و محبتت را بیشتر می کند

و خود تولی و تبری است!

تولی است چون اگر محبت این خاندان و شهدا و سوختن دل نباشد اشک جاری نمی شود!

و هرچه اشک ازماتم این انوار الهی بیشتر شود، داغ است که شدید تر می شود و دل است که گداخته تر می گردد

و این خود نفرت و بیزاری از دشمنان آل الله را در دل شعله ور تر می سازد

پس تبری هم هست!


خداوند محبت اولیای خویش را در دل هامان روز افزون گرداند و بغض و لعن دشمنانشان را از لب هایمان جدا نکند

و تاریخ تکرار می شود

آری چیز جدیدی نیست! ما از همان دیروز منتظرتان بودیم!

از همان دیروز که پاره های جگر سبط رسول خدا در طشت ریخت! از همان دیروز غربتش بر تمام هستی سایه افکند و تابوت مطهرش تیرباران کینه نامردمان شد! همان هایی که کفر و جهالت چشمانشان را پر کرده بود آنچنان که نتوانستند انوار این خورشید الهی را ببینند..

و تابوت کسی را تیرباران کردند که پیغمبرشان او را سید جوانان اهل بهشت نامیده بود!

از همان دیروز منتظر چنین واقعه ای بودیم!

از همان روزی که مثل و مانند آن روز در کل تاریخ هرگز نبوده و نخواهد بود!

لا یوم کیومک یا اباعبدالله

از همان محاسن به خون خود خضاب شده... از همان اجساد بی کفن و رها شده..

از همان سرهای از بدن جدا... از همان طشت...

 چیزجدیدی نیست!

شمشیرهای یزدیان ساخته های کارگاه سقیفه...

آری!

ماجرا قدیمی تر از این حرف هاست...

 

اللهم العنهما و کل من مال میلهم و شک فی کفرهم من الاولین و الاخرین 

و تاریخ تکرار می شود

 

چیز جدیدی نیست! ما از همان دیروز منتظرتان بودیم!

از همان دیروز که جدمان رخت سفر از این دنیای دنی فروبست و دعوت معبودمان را پس از سال های رنج روزهای هدایت این قوم به کج رفته لبیک گفت

همان دم که پدرمان مشغول غسل برترین مخلوق خداوند بود و شما به ظاهر مسلمانان روبه صفت گرد هم جمع شدید و بر ردای خلافت چنگ زدید و هریک به فضایلی نازید که پیش قراول دوره جدید جاهلیت بود!

از همان لحظه که به بهانه خلیفة رسول الله شدن آتش به دست بر بیت پاره ی تن رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم را یورش بردید و جان هستی را پشت در لگد کوب کردید و شرر به دل پیامبرتان زدید. دود آتش در دستانتان هم از کنده ی همان کفر درونتان بود!

حالا هم که بارگاه فرزند جدتان را ویران کردید محصول سقیفه را درو می کنید!

آری

چیز جدیدی نیست!

ما از همان اول منتظرتان بودیم...



 آجرک الله یا بقیة الله

الا لعنة الله علی القوم الظالمین


امام زمانم

یا حضرت صاحبم!

هرکاری خواستید باهامون بکنید ولی دورمون نندازین....

هر چیز که خار آید روزی بکار آید...

احرام محرم

محرم باید همه ی هم و غمت فقط ارباب باشه
غم برای ارباب 
گریه برای ارباب
بغض برای ارباب
نگرانی برای---
برای فرزند غائب ارباب------

احرام محرم

محرم باید همه ی هم و غمت فقط ارباب باشه
غم برای ارباب 
گریه برای ارباب
بغض برای ارباب
نگرانی برای---
برای فرزند غائب ارباب------

آن همه قدرت و نیروی عظیم، به چه ره مصرف گشت؟

به زوال جوانی فکر می کنم
به از بین رفتن این نیرو و قدرت
و در ذهنم آن شعر پند آموز مرور می شود که:
.. آن همه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت؟...
==========
به زوال جوانی فکر می کنم
و به گفته ایشان که ما قدر سلامتی مان را نمی دانیم
راست می گوید..
وقتی مشکلات روی هم تلنبار می شود، وقتی فکر می کنی بدون فلان روزی زندگی نتوان کرد و...
اگر خدای نکرده شک به بیماری سختی کنی و این شک مدتی مثل خوره روحت را بیازارد
آن وقت می فهمی چیزهایی مهم تر از خواسته های چند روز قبلت هست...

بله ما من قدر سلامتی مان را نمی دانیم
==========
یک روز هم نوبت ما است
پیر می شویم و از زور بازو و نطق گیرا و گام های استوار خبری نیست..
یک روز برای انکه یک قاشق به سمت دهان ببریم بارها تلاش می کنیم...
یک روز هم...


خدایا
آخر و عاقبت ما را بخیر کن و ما را دمی محتاج خلقت نگردان

زائر؟!!

حاجی مان از مشهد برگشت                  +سجاد شیخ الاسلام

اخوی مان از زیارت مرقد بانو برگشت          +منیب


زائر اما انگار مانده است در این سیاهی ها و تنهایی ها.....

کجایی +مسافر آشنا به دردهای دوری...

بوی قدم های غدیر است که می آید
اما...
هیهات زنگ قافله را..

آقای خوبم

خصوصیت دانش آن است که هرچه بیشتر بدانی بیشتر می فهمی که هیچ نمی دانی!

خصوصا اگر این علم، علم حقیقی خداوندی باشد و از سرچشمه معرفت ائمه ی هدی علیهم السلام سیرابت کنند...

اصلا انگار شنیدن از این خاندان و پای صحبت بزرگان نشستن درباره شان غذای روح است!

بقول استادی : " کمی که از این فضا دور بمانی حس می کنی گم کرده ای داری!"

و من به تجربه حس کردم این فرمایش او را...

توقیع مبارک امام عصر عج می خواندم به شیخ مفید

کلمه به کلمه اش سراسر نور و روشنایی. چه ابتدایش که تو را به اوج حسرت کوتاهی هایت میبرد و چه اواسطش که انگار با تو سخن می گویند.

کلام معصوم است. حدیث امام!

بالای کلمه به کلمه اش دلت می خواهد جانت زبان باز کند و بگوید: این سخن مولای من است؟

امام زمان من؟

امام حی و حاضر و ناظر من؟

همان امامی که شاید همین نزدیکی ها باشد؟

همانی که به یمن وجودش زندگی را جرعه جرعه نفس می کشم؟ همانی که دوستش دارم؟ همانی که.....

...

دوستم دارد....

آری 

آری

سخن، کلام مولاست. با شیخ مفید می گویند اما شاید مصداق همان مثل باشد که به در می گوییم دیوار بشنود. شیخ که خود می دانستند این کلام را 

انا غیرمهملین لمراعاتکم و لا ناسین لذکرکم...


صلی الله علیک یا اباصالح المهدی ادرکنی


بیا که ناشدنی شد به تو رسیدن من

چه ساده می شود اما به من رسیدن تو....


اللهم عجل لولیک الفرج


توصیه از یک دوست

اگر تا به حال توقیع های امام عصرمان به شیخ مفید ره الله علیه را نخوانید،بخوانید!

کاش..

حتما قرار شاه  و گدا یادتان که هست

آری همان شبی که زدم به نامتان

مشهد، حرم، ورودی باب الجوادتان

آقا دلم عجیب گرفته برایتان....


آقا

دلم

عجیب

گرفته برایتان....

کاش میشد هر وقت دلمون میگیره  و تنگ میشه چشمامونو ببندیم و وقتی بازش می کنیم ببینم توی باب الجواد ایستادیم. نسیم خنک شبانه به صورتمون می خوره و اکسیژنی که خاص حرمه مشاممونو نوازش میده

ببینم جلوی باب الجوادیم و روبه رومون اون حوضه است و تابلویی که روش اذن دخول نوشته

بریم جلو با همه ی وجودمون بگیم: می شه داخل بشم؟ اجازه هست؟ آقای خوبم اجازه دارم؟..

ءادخل یا رسول الله؟... ءادخل یا ملائکة الله المقربین المقیمین فی هذه المشهد...فاذن لی یا مولای کافضل ما اذنت لاولیائک....


کاش میشد هرساعت روز و شب بریم

وقتی دلمون از دنیا و ادم هاش می گیره. وقتی انقد حس تنهایی می کنیم که می دونیم قلبمون هیچ جوری آروم نمیشه مگر کنار یکی از فرزندان خاندان عصمت بودن

وقتی انقدر اشک داریم که نمی تونم رهاش کنیم.. انقد سکوت کردیم که نزدیکه این بغض قلبمونو از جا بکنه

کاش میشد بریم و رو به روی ضریح بایستیم و انقدر گریه کنیم تا سبک شیم

کاش حرم همین جا بود

تو شهر ما

تو محله ما

.....

صلی الله علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی

و رحمة الله و برکاته

برای ماء معینم-72

حذف شد

حرف دلم

مرا در کمندت بیفکن که دیگر
گرفتار عشقت رهایی ندارد...

آقاجون
خدا نیاره روزی رو که بخوام رها بشم جدا بشم از ریسمان ولایت شما
از حبل الله متین
خدانکنه بخوام محبتتونو با چیزی عوض کنم
خدانکنه انقدر پست بشم
بهشتم شمایید...

بابی انت و امی



پ.ن

عکس یکی از ارزشمندترین دارایی های من

روضه مجسم!

کار هایی که در بقیع ممنوع است

1 - از قبرستان بقیع به عنوان تبرک خاک بر ندارید

2 - از فرستادن صلوات بلند به هنگام زیارت خودداری کنید

3 - به شبکه های بقیع دخیل نبندید

4 - روی قبرها پارچه نیندازید و عریضه ننویسید

5 - دیوار و نرده بقیع را نبوسید

6 - از خواندن نماز زیارت جدا خودداری کنید

7 - دعا کردن , به شفاعت طلبیدن , ابراز ارادت کردن مطلقا ممنوع است

8 - اشک شما در بقیع به برای امامان بقیع مطلقا ممنوع است

در بقیع فقط باید مرد
نویسنده: پیمان قائینی

اللّهم العن اوّل ظالم ظلم حقّ محمّد و آل محمّد و آخر تابع له علی ذلک


هشتم شوال، هشتاد و نهمین سالروز هتک بی شرمانه ی وهابیت به حریم چهار امام مظلوم بقیع، بر قلب محزون حضرت ولیّ عصر (ارواحنا فداه) تسلیت باد.


لا حول و لا قوة الا بالله

یکی از معلمینم می گفت : "دنیا به سمتی پیش میره که کسی که بخواد قوی باشه رو قوی می کنه سختی های ما هم بهونشه"
خوب که فکر کردم دیدم درسته- گاهی حس می کنیم اونچه پیش اومده خیلی سخته- که دیگه تحمل نداریم که اگر استجابت دعاهامون بازم به تاخیر بیفته تاب نمی یاریم
اگر روزگار باز هم نسازه کم میاریم
اما پاش که میفته- می بینیم نه تونستیم تحمل کنیم
سختی ای رو تحمل کردیم که فکرشم سخت بود-
این وسط ما آب دیده شدیم
اگر به چند ساله گذشته مون و مسائل جدید زندگی مون و فراز و نشیباش فکر کنیم خیلی هامون پخته تر شدیم و این خوبه
خدا هرچی پیش میاره خیره- عمل من و تو شاید غلط باشه
الحمدلله علی کل حال
درسته دنیا به سمتی پیش میره که کسی که بخواد قوی باشه رو قوی می کنه سختی های ما هم بهونشه

برای ماء معینم-71

ماء معینم!

نمی دانم اسم حال و هوایم را چه بذارم- شاید فقط باید صبربخواهم

صبر

اما هنوز با این بادهای موسمی از سرما می لرزم

نمی دانم

به قول او

وظیفه ما دعاست و اعتماد و توکل

راست می گوید..


یاریم کنید

خدا یار و یاورتان

قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم:

ان اليتيم اذا بكى اهتز له العرش...