قرار دوازده

ساعت رسیده رأس قرارِ دوازده
 دردی نشسته گوشه کنار دوازده

خورشید رفته عشق بیارد برایمان
 در پشت ابر مانده تبار دوازده

در لابه لای غربت خود غوطه میخورد
 در سیل اشک، دار و ندار دوازده

ساعت هنوز عاشق وقت رسیدن است
 افتاده باز دورِ مدار دوازده

دست زمان به صورت آن ماه قد نداد
بالا گرفته قامت یار دوازده


ساعت از انتظار سرش درد میکند
 حتی زمین شده ست دچار دوازده

در ایستگاه عقربه ها ایستاده ایم
 چشم انتظار سوتِ قطار دوازده!

مرضیه عاطفی

غروب جمعه

 
غروب جمعه دلم بوی یار می گیرد
افق افق دل من  را غبار می گیرد


نه با زیارت یاسین دلم شود آرام
نه با دعای سماتم قرار می گیرد


نوای ندبه صبحم هنوز ورد لب است
که نغمه عشراتم به بار می گیرد


دل صنوبریم زین هوای مه آلود
نه از فراق که از انتظار می گیرد


قسم به عصر که خسران قرین انسان است
مگر هر آنکه دانش خود را به کار می گیرد


بدان که دلبر ما جان برای یاری خویش
در این دیار هزاران هزار می گیرد


به گوش منتظران گو که صبح نزدیک است
اگر چه شب ز رفیقان دمار می گیرد


جمال یار چو خورشید عالم افروز است
حجاب نفس تو را زان نگار می گیرد


تمام دلخوشیم یک نگاه کوچک اوست
ز چیست یار من از من کنار می گیرد


اگر که یار نخواهد به جلوه غم ببرد
دل زهیر چو شبهای تار می گیرد

زهیر دهقانی آرانی

بر دشمن و دوست، اعتبارش پیداست

 در سینۀ عاشقان مزارش پیداست

 نوروز سر سفرۀ زهرا(سلام الله علیها) هستیم

 سالی که نکوست از بهارش پیداست...

محمود مربوبی

پایان سال..

پایان سال و وقت حساب و کتاب شد

پیشانی ام به محضرتان خیس آب شد

هر روز با گناه دلت را شکسته ام

بین من و تو این همه عصیان حجاب شد

گفتند پای نامۀ ما گریه می کنی

حال شما ز دیدن نامه خراب شد

با این وجود تا که گره خورد کار من

یا صاحب الزمانِ دلم مستجاب شد

این عمر بی وفا و تو هم دیر کرده ای

آوای اَلرحیل به جانم عذاب شد

امسال هم گدای شب جمعۀ حرم

با یک دعای مادرتان بی حساب شد

ما را بخر عزیز دل شاه کربلا

جان کسی که صورتش از خون خضاب شد

نازم به بانویی که به معراج قتلگاه

در پاسخش نوای الیّ خطاب شد

گودال فوق عرش و تجلی رب آن

در پاره حنجر پسر بوتراب شد

عمری ست روضه خواندم و باور نمی کنم

زینب چگونه وارد بزم شراب شد

قاسم نعمتی

بدون شرح! تکان دهنده..

عشق بازی از هوس بازی جداست

عشق بازی کار مردان خداست

عاشقی را قابلیت لازم است

طالب حق را حقیقت لازم است

عشق از معشوق اول سر زند

تا به عاشق جلوه ای دیگر دهد

تا به حدی که برد هستی از او

سر زند صد شورش و مستی از او

شاهد این مدعا خواهی اگر

بر حسین و حالتش بنما نظر

روز عاشورا در آن میدان عشق

کرد رو را جانب سلطان عشق

بارالها این سرم این پیکرم

این علمدار رشید این اکبرم

این رقیه این سکینه این رباب

این عروس دست و پا در خون خضاب

این من و این ساربان این شمر دون

این تن عریان میان خاک و خون

این من و این ذکر یارب یاربم

این من و این ناله های زینبم

وحی آمد که ای حسین ای شاه عشق

ای حسین ای یکه تاز راه عشق

هرچه بودت داده ای در راه ما

مرحبا! صد مرحبا! خود هم بیا

لیک خود تنها میا در بزم یار

خود بیا و اصغرت را هم بیار

عرش و فرشم جمل پا انداز تو

خود بیا که که می کشم من ناز تو



حقش رو ادا کنید در حال روضه و اشک هم بخونید

اللهم عجل لولیک الفرج

من الذی ایتمنی ابتا حسین...

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین


+خواب پدربزرگم را دیدم

برای دختر دردانه ی ارباب گریه می کردن...

این شعر رو می نویسم که فوق العاده است... اگر سوزی بر دل نشست و اشکی جاری، پدربزرگ این حقیر رو  هم دعا بفرمایید...

اجرک عندالله


همه دانند که از بهر پدر

هست کانون محبت دختر

پدری را که خدا دختر داد

در محبت ز پسر بهتر داد

نه همین چشم و چراغ پدرند

گل صد برگ به باغ پدرند

جایشان دامن و آغوش پدر

بعد آغوش پدر دوش پدر

روشنی بخش سرای دل اوست

نقل هر مجلس و هر محفل اوست

هرچه گوید همه شیرین باشد

هست شیرین و نمک می پاشد

با نگاهش ز پدر دل ببرد

ناز او را پدر از جان بخرد

تا پدر می رود از دنبالش

وقت برگشت به استقبالش

چشم او دوخته بر در گردد

تا پدر کی به برش برگردد

تا صدایش ز پس در شنود

بی خود از خود به سوی در بدود

بیشتر از همه گردد خوشحال

پیش تر از همه در استقبال


دختری هم پسر زهرا داشت

که به دامان و بر او جا داشت

تا بر او طرح جفا ریخت فلک

تیغ بی داد بر آهیخت فلک

پدرش کشته آزادی شد

بر رخش بسته در شادی شد

باری از کینه عمال یزید

کس چه داند که در این راه چه دید...

«رو به گندم‌زارها می‌آیی ای مولای گندمگون/ آیه صلحند چشمان شما والتین و الزیتون»

منتظر مانده زمین تا که زمانش برسد
صبح همراه سحر خیز جوانش برسد

خواندنی تر شود این قصه از این نقطه به بعد
ماجرا تازه به اوج هیجانش برسد

پرده چاردهم وا شود و ماه تمام
از شبستان دو ابروي کمانش برسد

لیله القدر بیاید لب آیینه‌ی درک
سوره فجر به تاویل و بیانش برسد

نامه داده ست ولی عادت یوسف اینست
عطر او زودتر از نامه رسانش برسد

شعر در عصر تو از حاشیه بیرون برود
عشق در عهد تو دستش به دهانش برسد

ظهر آن روز بهاري چه نمازي بشود
که تو هم آمده باشی و اذانش برسد

قاسم صرافان

یکی از زیباترین شعرهایی است که اخیرا خوانده ام.

شب جمعه...

نمک به زخم زنم

داغ کربلا مانده...


این روزها کنار ضریح تو یا حسین

با معرفت کسی است که یاد حسن کند

جایی که شهریار دو عالم کفن نداشت

بی معرفت کسی است که فکر کفن کند

قاسم نعمتی


ای رشته ای از حبل خدا چادر زهرا سلام الله علیها..

تنها وسیله ای که نخش هم شفاعت است

چادر نماز مادر ارباب های ماست..

.

آفریدند آفرینش را برایِ پنج تن

پس همه هستند خلق ماجرایِ پنج تن

مثل جبرائیل تا عرش بالا می روم

آن زمان هایی که می افتم به پایِ پنج تن

نذرِ اهل بیت، اهل بیت باید ذبح کرد

بچه های ما فدای بچه هایِ پنج تن

استجابت در قسم دادن به نام فاطمه ست

پس بدون او نمی گیرد دعایِ پنج تن

فاطمه در عین وحدت گاه کِثرَت می شود

می رسد از جانب یک تن صدایِ پنج تن

یک بدن که طاقت روح وسیعش را نداشت

لاجرم تکثیر شد در جای جایِ پنج تن

هم رضای پنج تن یعنی رضای فاطمه

هم رضای فاطمه یعنی رضایِ پنج تن

ما در این دنیا و آن دنیا یکی از این دوایم:..

یا غلام پنج تن یا که گدایِ پنج تن

علی اکبر لطیفیان

به مناسبت ضریح جدید

       

       

      هر چند در توازن قسمت طلا شدم            قدری نداشتم ز شما پر بها شدم.

      شکر خدا که کعبه ی اهل ولا شدم            شکر خدا که زایر کرببلا شدم

      رد کرده ام ز سر چه نشیب وفرازها

      با کوله بار حاجت و راز و نیاز ها

      من آمدم که قبله ی دلها کنی مرا     شبهای جمعه زائر زهرا کنی مرا

      شیدای قد قاسم رعنا کنی مرا          مجنون قامت گل لیلا کنی مرا

      من تازه مفتخر به غلامیتان شدم

      من تازه آستانه ی باغ جنان شدم

      زیبایی و برای تو زیبا ترین شدم           حالا که در کنار تن تو قرین شدم

      هرکس که دید لایق صد افرین شدم        زیباتر از جنان و بهشت برین شدم

      از صد بهار هم خوش آب و رنگ تر

      پایین پایت از همه جایم قشنگتر

      من که شدم مدارو مطاف ستاره ها    با این همه نوشته و نقش و نگاره ها

      درمن به کار رفته بسی گوشواره ها    دارم ز گوشواره برایت اشاره ها

      همراه گوشواره ی گلدخترت حسین

      باید که خواند روضه ی انگشترت حسین

      آورده ام دخیل دعا را برای تو        آورده ام وفا و صفا را برای تو

      با هرنگاه امید شفا را برای تو         آورده ام سلام رضا را برای تو

      من هم دخیل مشهد موسی الرضا شدم

      حالا  ضریح  و زائر کرببلا شدم

      شاید که در هجوم نظر بشکنم شبی        درروضه ی لب ودهنت خون کنم لبی

      یا  در حرارت بدن تو کنم  تبی            با اشک زائرتو کنم  ذکر یا ربی 

      اینجا بهشت را به تماشا نشسته ام

       اینجا  ظهور را به تمنا  نشسته ام

      شکرخدا که صاحب فخر و سعادتم         احرام بسته کعبه برای زیارتم

      هرشب به اهلبیت تو عرض ارادتم        من هم به دور قبر تو غرق عبادتم

      شکرخدا که ذوالکرم و فضل میشوم

      همسایه ی ضریح اباالفضل میشوم

       

       


      برگرفته از وبلاگ زیبای خلوت عباسیه

لا یوم کیومک یا اباعبدالله....

دیشب قبل خواب دلم هوای محرم کرد

این ابیات بر لبم جاری شد:

( هیچ مصیبتی بالا تر از مصیبت اباعبدالله نیست بمیرم برای دلتون آقا.....)

از زبان بانو رباب سلام الله علیها:


برایت مادر خوبی نبودم     

ببخش نان آور خوبی نبودم

بمیرم دست و پایت ضعف می رفت

علی جان هاجر خوبی نبودم


+منیب:

یادمه اون شب کناره جسم بی جان عزیزم چی بهم گفتی..

گفتی امام رضا بهمون توصیه کردن اگر خواستین برای کسی گریه کنین برای جدم گریه کنین

برام روضه محرم گفتی و گفتی از حضرت زیبنب سلام الله علیها صبر بخواه

ممنونم..

ای مسیح من...

دل مرده ام قبول...ولی ای مسیح من 

 یک جمعه هم زیارت اهل قبور کن...

یا رسول الله وداعت مشکل است...

فصل مرگ آن همه عزت رسید

موسم تنهایی عترت رسید...

زبان حال حضرت سکینه در اربعین

هجران بهانه ای ست برای وصال ها

بهتر شده ست از بركات تو حال ها

از یاد رفته است جراحات بال ها

با عمه راحت است تمام خیال ها

عمه نگو كه فاطمه ی كربلا بگو

عمه نگو حسین بگو مرتضی بگو

بابا سلام عمه رسیده بلند شو

از احترامِ قدِّ خمیده بلند شو

با گردن بریده بریده بلند شو

....

عمه اگر شكسته شده قد كمان شده

چون میهمان مجلس نامحرمان شده

دائم پیِ گذشتنِ از جان خویش بود

مأمور حفظ جان امامان خویش بود

زینب ولیك حیدر میدان خویش بود

گرم طواف قاری قرآن خویش بود

صد كربلا پس از تو بلا دیده ایم ما

صد فاجعه به شام بلا دیده ایم ما

با آه خویش كرب و بلا را مهار كرد

خیلی برای پرچم اسلام كار كرد

ما را خودش به ناقه ی عریان سوار كرد

باید به عمه هر دو جهان افتخار كرد

عمه چه عمه ای! همه مدیون عمه ایم

ما زنده ایم اگر همه ممنون عمه ایم

سخت است فقط بال زدن پر نداشتن

خواهر شدن به شرط برادر نداشتن

حیدر شدن به قیمت لشگر نداشتن

كوچه به كوچه رفتن و معجر نداشتن

كوفه برای او تب و تابی درست كرد

با آستین پاره حجابی درست كرد

یادم نمی رود كه به هنگام رفتنت

كردی نوازشم پدرانه به دامنت

آتش گرفت صورتم از بوسه دادنت

هِی بوسه می زدم به لب و دور گردنت

رفتی و بعد خسته و بی حال دیدمت

رفتی و بعد از آن تهِ گودال دیدمت

بر سینه ات نشست و شكست استخوان تو

با قتلِ صبر كشته شدی و به جان تو-

سوگند به این كه خواهر قامت كمان تو

....

زد ناله با نوای حزین ای برادرم

صورت به خاك دادی و ای خاك بر سرم!

وقتی كه نیزه در گلویت كرد وای وای!

با پای خویش پشت و رویت كرد وای وای!

با خاك گرم رو به رویت كرد وای وای!

از پشت پنجه بین مویت كرد وای وای!

آن لحظه ای كه دور و برِ تو سپاه بود

چشمت درست رو به روی خیمه گاه بود

خیلی دلت شكست علی اكبرت كه رفت

خیلی دلم شكست علی اصغرت كه رفت

نزدیك بود عمه بمیرد سرت كه رفت

انگشت تو بریده شد انگشترت كه رفت

با سنگ و نیزه بین تو و خیمه سد شدند

ده اسبِ تازه نعل به نعل از تو رد شدند

ای وای از اسیر شدن كو به كو شدن

از خجلت و غریب شدن سرخ رو شدن

با مردم محله چنین رو به رو شدن

این است آخر عاقبت بی عمو شدن

دلواپسیِ دختر زهرا ز حد گذشت

خیلی به عمه ام سر بازار بد گذشت

پس داده اند پیرهن پاره پاره را

رخت مرا لباس تو را گاهواره را

آورده است عمه سر شیرخواره را

گوشش نكرده است كسی گوشواره را

ما از غم فراق گرفتارتر شدیم

وقتی رقیه رفت عزادارتر شدیم

علی اكبر لطیفیان



از وبلاگ اشک لطیف

بنفسی انت یا اباعبدالله...

جان و دل را به فدای تو کنم خوب تر است

خرج شب های عزای تو کنم خوب تر است

شب طولانی یلداست حسین جان، هرچه

بیشتر گریه برای تو کنم خوب تر است...

یلدای خرابه نشینان...

شب یلدا قدم آرام بردار

کمی هم احترام ما نگه دار

تو می بینی ربابم غصه دار است

بنی هاشم هنوز داغدار است

صدای العطش در گوش مانده

بدن ها بی کفن هرگوشه مانده

شب یلدا تو هم چله نشین باش

سیه پوش غم سالار دین باش....


تقدیم به مادر بانو رقیه سلام الله علیها

دیگر تمام تاب و توانم تمام شد                           یعنی اجل برای دلم التیام شد

از لحظه ای که رفته ای نازنین پدر                        گریه برای اهل حریمت حرام شد

مانند مادرت به خدا راه می روم                          از تازیانه غرق به خون دست و پام شد

حالا به جان عمه زمین گیر گشته ام                    تنگی سینه ایست که حال مدام شد

                                      گیسو نمانده پهن کنم پیش پای تو

                                      جانی نمانده تا که کنم من فدای تو


یادش بخیر روزهای مدینه را                               دست عمو و برق دو چشم سکینه را

یاد علی اکبر لیلای ما بخیر                                یاد عموی خوش قد و بالای ما بخیر

تازه شکفته بود علی اصغر رباب                          لب هاش رنگ لاله و چهره چو ماهتاب

یادش بخیر ما پدری چون تو داشتیم                      یادش بخیر تاج سری چون تو داشتیم

                                     جز تو نخواست این دل من هیچ ای پدر

                                     جز تو ندید چشم پر آب من ای پدر

این رأس توست روی طبق پیش دخترت                در این سفر چه آمده بابا، چه بر سرت؟!

کو پای تو که با سر خود راه آمدی؟                      آغوش تو کجاست، کجا رفته پیکرت؟

شیب الخضیب چیست در این وادی بلا                  موی سپید چیست که روییده بر سرت؟

پیشانی تو را که به سنگ جفا شکست؟               این رد خون چیست که جاریست بر لبت؟

بابا کجاست اصغر تو؟ کو عموی من؟                   بابا کجاست اکبر تو؟  کو برادرت؟

از من مپرس موی پریشان چرا شدم                    از من مپرس که چه شد حال معجرت...

دیگر رمق نمانده برای دو پای من                        ور نه بلند می شده ام در برابرت

حالا به زور می کشم خود را به روی خاک              یک دست بر کمر شده ام مثل مادرت..

                                    حالا که بعد این همه دوری در آمدی

                                    بر کلبه ی فقیری دختر خوش آمدی


زائر 1391/9/1



 جسارت من رو ببخشن انشاالله برای جاری شدن بند آخر...

رفع الله رایة العباس

 

در قفس ماندن و دیدار شهیدان سخت است                 لب دریا و عطش بر لب طفلان سخت است


"بی سبب نیست پریشان شدنم آقا جان"                      دیدن کودک شش ماهه گریان سخت است


مشک بر شانه و تصویر تو در دل دارم                       این همه آب و خشکی گلستان سخت است


لب آب هستم و بی تاب توام مولایم                             یاد خشکیده لب حضرت سلطان سخت است


دست ها را بزنید باک ندارم لیکن                               حفظ این مشک چقدر با لب و دندان سخت است


یا اخی زود بیا مادرتان آمده است                              دیدن یاس به این دیده و چشمان.. سخت است

*      *        *

آمدم نور دلم ای علم افراشته ام                                 دیدن این قد و بالای پریشان سخت است..


بی تو تنهایم و تنهایم و تنها عباس                               بی برادر شدنم راهی میدان سخت است


به چه حالی بکنم دل که دل و جان منی                         دیدن خنده این قوم لعینان سخت است


                                     ماند در خجلت و حسرت به ابد آب فرات


                                     حلقه زد دور مزارت به ابد آب فرات

 

زائر

91/9/8

 

 

اعوذ بالله من کرب و بلا...

فریاد یا محمدا

حسین ع رسید به کربلا

اگر حلال زاده ای، تو شیر پاک خورده ای

بگو تو با صوت جلی، لعنت به دشمن علی

 

حیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر

بی گریه بر تو هرکه نفس می کشد دمی

انگار زندگی خود از دست داده است

یا حسین!

همچون رعیت تو کسی سر بلند نیست

ذاتا غلام عشق تو ارباب زاده است

ن که بیمار طبیبان شد دچارش بهتر است
دل که نذر کربلا شد بی قرارش بهتر است
بردن چیزی به دربار کریمان خوب نیست
سائل آقا شدن اصلاً ندارش بهتر است.....

پیشواز محرم

  دارد دوباره ماه محرم می آید و
این سینه ها عجیب لبالب شرر شده
با دست و جان غرق گناه آمدم ولی
با گریه بر غمت ز ازل پاک تر شده
آن اشک های نیمه شب یاس مصطفی
حالا برای شیعه تو بال و پر شده
پیچیده در زمین و زمان شور مرثیه
خیر النسا دوباره ز جنت خبر شده
باز این چه شورش است که مهدی فاطمه
با هر نفس تمام دلش شعله ور شده
باز این چه ماتمی است که فریاد یا حسین
پیچیده در تمامی دنیای کر شده
گریه برای آل نبی ارث مادریست
کین گونه در دو چشم پر آبم ثمر شده
در مجلس عزای تو روزی دل رسید
از این جهت دوباره نمک گیر تر شده
یک روز داغ کوچه و یک روز نیزه ها
یک روز هم ز داغ زن بی پسر شده
یک روز داغ خیمه و یک روز داغ طشت
یک روز داغ کودک خون بر جگر شده
یک روز داغ سیلی و یک روز سوز آب
یک روز داغ دختر دست بر کمر شده
آقا برای گفتن این یک حلال کن
ای وای از خیام بدون سپر شده...
دیگر برای زینب تو روز چون شب است
از آن زمان که عمر زمین بی تو سر شده
دیگر برای کودک تو آب مرثیه است
از لحظه ای که آل علی بی قمر شده
آقا به یمن توست قلم گرم گشته است
هرم نگاه گرم شما کارگر شده
روزی کربلای من اما دوباره ماند
این حسرت ضریح دگر دردسر شده
آقا دعا کنید و راهی مان کنید
در خواب دیده ام شب ما هم سحر شده
تا کی ز داغ گنبد تو ناله سر کنیم؟                                               
تا کی زحسرت حرمت دیده تر کنیم؟


زائر   1391/8/15

جانم فدای حضرت هادی علیه السلام

روزهایی شده که حیرانم

در پی ریشه های ایمانم

خاطراتم مرور می گردد

از همان دوره ی دبستانم

یاد دارم کتاب دینی را

یاد دارم کتاب قرآنم

حفظ می کردم آن زمان با شوق

نام هر یک ز پیشوایانم

هر چه می شد معارفم بهتر

جایزه می گرفتم از مادر

از ولای عشیره ی طاهاست

که سرم تا به آسمان بالاست

در میان ائمه یکّی نه

دو سه تا یادشان کمی با ماست

هر که خرجی برای اینها کرد

مستحق نوازش زهراست

حاشیه من نمی روم دیگر

روی صحبت به سوی یک آقاست

حضرت هادی یا امین الله!

سیدی یا وجیها عند الله! 

قبله ها در قلمرو نامت

کعبه حیران حال احرامت

چون پدر چون پدربزرگت، جود

بوده جزء اصول احکامت

روی تو دیده اند و مشغولند

یوسفان هم به ذکر قد قامت

بادها جمله تحت فرمانت

شیرها در مقابلت رامت

دهمین رکن اعتقادی تو

پسر حضرت جوادی تو

رضا تاجیک

یا باقر العلوم ادرکنی...


نگاه کودکی ات دیده بود قافله را
تمام دلهره ها را، تمام فاصله را

هزار بار بمیرم برات، می خواهم
دوباره زنده کنم خاطرات قافله را

تو انتهای غمی، از کجا شروع کنم
خودت بگو، بنویسم کدام مرحله را؟

چقدر خاطره ی تلخ مانده در ذهنت،
ز نیزه دار که سر برده بود حوصله را

چه کودکی بزرگی است این که دستانت
گرفته بود به بازی گلوی سلسله را

میان سلسله مردانه در مسیر خطر
گذاشتی به دل درد، داغ یک گِله را

چقدر گریه نکردید با سه ساله، چقدر
به روی خویش نیاورده اید آبله را

دلیل قافله می برد پا به پای خودش
نگاه تشنه ی آن کاروان یک دله را

هنوز یک به یک، آری به یاد می آری
تمام زخم زبان های شهر هلهله را

مرا ببخش که مجبور می شوم در شعر
بیاورم کلماتی شبیه حرمله را

بگو صبور بلا در منا چه حالی داشت
که در تلاطم خون دید قلب قافله را؟


سید حمیدرضا برقعی

کاش..

حتما قرار شاه  و گدا یادتان که هست

آری همان شبی که زدم به نامتان

مشهد، حرم، ورودی باب الجوادتان

آقا دلم عجیب گرفته برایتان....


آقا

دلم

عجیب

گرفته برایتان....

کاش میشد هر وقت دلمون میگیره  و تنگ میشه چشمامونو ببندیم و وقتی بازش می کنیم ببینم توی باب الجواد ایستادیم. نسیم خنک شبانه به صورتمون می خوره و اکسیژنی که خاص حرمه مشاممونو نوازش میده

ببینم جلوی باب الجوادیم و روبه رومون اون حوضه است و تابلویی که روش اذن دخول نوشته

بریم جلو با همه ی وجودمون بگیم: می شه داخل بشم؟ اجازه هست؟ آقای خوبم اجازه دارم؟..

ءادخل یا رسول الله؟... ءادخل یا ملائکة الله المقربین المقیمین فی هذه المشهد...فاذن لی یا مولای کافضل ما اذنت لاولیائک....


کاش میشد هرساعت روز و شب بریم

وقتی دلمون از دنیا و ادم هاش می گیره. وقتی انقد حس تنهایی می کنیم که می دونیم قلبمون هیچ جوری آروم نمیشه مگر کنار یکی از فرزندان خاندان عصمت بودن

وقتی انقدر اشک داریم که نمی تونم رهاش کنیم.. انقد سکوت کردیم که نزدیکه این بغض قلبمونو از جا بکنه

کاش میشد بریم و رو به روی ضریح بایستیم و انقدر گریه کنیم تا سبک شیم

کاش حرم همین جا بود

تو شهر ما

تو محله ما

.....

صلی الله علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی

و رحمة الله و برکاته