دیگر تمام تاب و توانم تمام شد یعنی اجل برای دلم التیام شد
از لحظه ای که رفته ای نازنین پدر گریه برای اهل حریمت حرام شد
مانند مادرت به خدا راه می روم از تازیانه غرق به خون دست و پام شد
حالا به جان عمه زمین گیر گشته ام تنگی سینه ایست که حال مدام شد
گیسو نمانده پهن کنم پیش پای تو
جانی نمانده تا که کنم من فدای تو
یادش بخیر روزهای مدینه را دست عمو و برق دو چشم سکینه را
یاد علی اکبر لیلای ما بخیر یاد عموی خوش قد و بالای ما بخیر
تازه شکفته بود علی اصغر رباب لب هاش رنگ لاله و چهره چو ماهتاب
یادش بخیر ما پدری چون تو داشتیم یادش بخیر تاج سری چون تو داشتیم
جز تو نخواست این دل من هیچ ای پدر
جز تو ندید چشم پر آب من ای پدر
این رأس توست روی طبق پیش دخترت در این سفر چه آمده بابا، چه بر سرت؟!
کو پای تو که با سر خود راه آمدی؟ آغوش تو کجاست، کجا رفته پیکرت؟
شیب الخضیب چیست در این وادی بلا موی سپید چیست که روییده بر سرت؟
پیشانی تو را که به سنگ جفا شکست؟ این رد خون چیست که جاریست بر لبت؟
بابا کجاست اصغر تو؟ کو عموی من؟ بابا کجاست اکبر تو؟ کو برادرت؟
از من مپرس موی پریشان چرا شدم از من مپرس که چه شد حال معجرت...
دیگر رمق نمانده برای دو پای من ور نه بلند می شده ام در برابرت
حالا به زور می کشم خود را به روی خاک یک دست بر کمر شده ام مثل مادرت..
حالا که بعد این همه دوری در آمدی
بر کلبه ی فقیری دختر خوش آمدی
زائر 1391/9/1
جسارت من رو ببخشن انشاالله برای جاری شدن بند آخر...