ماء معینم!

با آنکه دوست دارم برایتان اینجا بنویسم اما... همه چیز را که نمی شود نوشت..

هر چند که شما خود به احوال من واقفید... و به مکنونات قلبم آگاهید حتی پیش از آنکه از دلم بگذرد...

اما با این حال..برایتان که می نوسیم، انگار آرام می شوم..

انگار باز هم به قلبم نگاه می کنید و همین یک نگاه کافیست برای آرامش همه ی عالم!


می دانم!

باید بیش از اینها صبور بود.. باید بیش از این تحمل کرد.. باید بیش از این ها خدا را به اسماء حسنایش دعا نمود..

می دانم که فقط انتظار دارم ازشما!!

چه بی انصافم من!!

اما...

من اگر دست نیاز به خانه تان نیاورم، اگر بابایم را نخوانم، اگر اشک هایم را به دامنتان نریزم.. پس چه کنم؟!!!

بزرگی می گفت:

" به قدری که به من التماس دعا می گویی و از من درخواست میکنی که دعا کنم، همین قدر به خود امام زمان بگو. بگو من نوکرتان هستم و شما ارباب منید..همه لنگ های نوکر به گردن اربابش است. من نوکرتان هستم و شما ارباب منید..

آخه به شما بر می خورد که نوکرتان گرفتار باشد

بگو آقا! آمده ام می خواهم و تا نگیرم ول نمی کنم!

بچه باید کجابرود؟ نوکر باید کجا برود؟

بچه باید برود پیش باباش. نوکر باید برود پیش اربابش. رعیت باید برود پیش شاهش. شاگرد باید برود پیش معلمش.

معلم من هستی، شاه من هستی، ماه من هستی، ارباب من هستی، پدر من هستی..

میخواهم و تا نگیرم ول نمی کنم!

بدم هستم! بچه ی چموشم هستم.. ولی با تمام این مقدمات کجابروم؟ .. جایی ندارم جز شما.."


آری

 همه کس من..

حالا من هم حرف ایشان را تکرار می کنم.

با همه ی بدیم اما جایی جز بارگاه شما ندارم!

بپذیریدم و گره از کارم بگشایید

که عادت شما احسان است و سجیت شما کرم

عادتکم الاحسان و سجیتکم الکرم..


خداوند به حق خودتان ، در ظهورتان تعجیل نماید..