مولا جان !!!
مگر نمی دانی ؟!؟
مگر نمی بینی ؟!؟
می دانم که می بینی
می دانم که می دانی
روزگار نامراديهاست و زمانه، تكرار قصه ی سرنوشت فرزندان آدم
هر روز هابيلي در آتش كينه ی قابيلی مي سوزد
و هنوز صداي محمد صلی الله علیه و آله
از وراي قرن ها گذر زمان من كنت مولاه فهذا علي مولاه را فرياد مي زند
واني تارك فيكم الثقلين را قرائت مي كند
و كبودي ياسها در خم كوچه هاي غربت تكرار مي شود
و هر گوشه از جهان سقيفه اي
وسقيفه نشينان بسيار
عليِّ از دست بالا رفته در غديرِ ولايت
خانه نشيني را به ارث مي برد
و كبوتران چاهي از لابه لاي صفحات ورق خورده ی تاريخ
هنوز آماده ی شنيدن ناله هاي غريبانه اند
كل يوم عاشوراست
و در پي شكستن ديوارهاي صوتي تكرار
دريده شدن حلقوم هاي شش ماهه
و آسمان هر روز پذيراي مشتي خون
پابرهنگان تاريخ
در جستجوي رد پايي از قافله ی ناقه هاي عريان زينب اند
و جام ها مست از شراب خون انسان ها
آيا هنگام آن نرسيده است
كه بر واژه ظلم و ظالم خط بطلان بكشي
آيا نرسيده، زماني كه، حجاب غيبت از چهره بركني
و ذوالفقار عدالت را از قفس نيام رها كني
بیا
بيا اي موعود همه ی اعصار و قرون
بيا و فهذا علي مولاه را تفسير كن
بيا تا كربلا در مظلوميت خود به دور غريبي حسين چرخ نزند
و قافله ی زينب بي قافله سالار سفر نكند
بيا و با و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا ستمديدگان جهان را بر اريكه ی قدرت بنشان
بيا كه سرير عدالت در انتظار قدومت بي تاب و بي قرار است