امشب مداح روضه حضرت ابوالفضل خوند- خودش می گفت نمی دونم چی شد روضه کشیده شد به قمر بنی هاشم
حکایتی تعریف کرد که هنوز تو فکرشم..

یکی از ثروتمندان یزد حاجی خیری بوده- هرکی هرگفتاری ای داشته میومده سراغ این آقا که مثلا حاج آقا برای فلانی میخوایم جهاز بخیرم. حاجی چک میکشید که بیا این سهم ابوالفضل
میگفته فلانی مریض داره و پول نداره چک می کشید که این سهم ابوالفضل
می خوایم هیئت بگیرم و شام و نهار بدیم دستمون تنگه بازم چک میکشه که این سهم ابوالفضل

بعد دختر بچه ی همین حاج آقا از دو پا فلج می شه- دکتری تو داخل و خارج از کشور نبوده که نرن ولی همه جواب می کنن
خانومش یه شب می گه حاجی این همه برا حضرت ابوالفضل خرج کردی ولی بچه خودمون...

خیلی ناراحت می شه حاجی. میزنه از خونه بیرون و ناراحت بوده تا اینکه خانومش زنگ میزنه و با گریه می گه خودتو برسون خونه.
میرسه خونه در میزنه میبینه دخترش اومد در رو باز کرد.همه اهل خونه گریه می کردن. میپرسه چی شده؟ میگن از خودش بپرس
دختر تعریف می کنه تو اتاق رو صندلی چرخ دار نشسته بودم که ی آقایی اومد گفت بلند شد. گفتم آقا جان نمی تونم. آقا گفت بلند شو تو شفا گرفتی. پاشدم ایستادم. اون آقا گفت به پدرت بگو اینم سهم ابوالفضل


- خانوما- آقایون. اهل بیت زیر دین کسی نمی مونن. به والله نمی مونن.
کم نذاریم براشون....